ملاقات با شیطان

از مجموعه :

صدای-پای-عزاییل

مجموعه مقالات طنزآمیز ” صدای پای عزرائیل ”

ابوالقاسم عبدالله فرد – حالت ( 1293 ه.ش – 1372 ه.ش ) پس از پایان تحصیلات به استخدام شرکت نفت درآمد و تا زمانیکه به افتخار بازنشستگی نایل آمد،، در این سازمان به خدمت پرداخت

زندگینامه ابوالقاسم حالت به نقل از ” آرشیو مفاخر نفت ” سایت “موزه های صنعت نفت ایران”

زندگینامه ابوالقاسم حالت به نقل از ” ویکی فقه “

چند شب پیش خواب عجیبی دیدم ، در خواب چشمم به صورتی زیبا و قد و بالایی فریبا افتاد .

چون یقین داشتم که چنان زیبا رویی حتی در خواب هم قسمتم نمی شود ، حدس زدم که او باید شیطان باشد . زیرا حکایت سعدی را به خاطر داشتم که در بوستان فرموده است :

ندانم کجا دیده ام در کتاب                     که ابلیس را دید شخصی به خواب

با بالا صنوبر به رخسار حور              چو خورشیدش از چهره می تافت نور

معذالک وقتی او جلوتر آمد گفتم : ببخشید شما را نمی شناسم

گفت : یک عمر است با من سروکار داری و هنوز مرا نمی شناسی؟

فهمیدم که حدسم درست بوده ، خودش است. گفتم : شما شیطان نیستید؟

گفت : البته که شیطانم ، پس توقع داشتی کس دیگری به سراغ تو بیاید؟

گفتم : تو باید دنبال شکارهای چاق و چله بگردی که بتوانند نقشه های تو را خوب اجرا کنند ، از من که کاری بر نمی آید!

گفت : تو لازم نیست برای من تکلیف تعیین کنی ، من از روز اول خلقت ، آدم خودم را خوب میشناختم !

گفتم : پس لابد از سو استفاده هایی که خبرش هم در روزنامه ها منعکس شده ، اطلاع داری؟

گفت : البته که اطلاع دارم … این قضایا کلی به تجربیات من اضافه می کند ، چون اشخاصی هستند که هر روز درس تازه ای به من میدهند و اعتراف می کنم که حق استادی به گردنم دارند .

گفتم : راستی بگو ببینم ، تو معمولا بهانه هایی برای فریب اشخاص داری ؛ یکی از این بهانه ها ” نیاز ” است کسی را که نیازمند است وادار می کنی به خاطر سیر کردن شکمش دست به دزدی بزند . یکی دیگر ” جوانی ” است مثلا بیخ گوش فلان صندوقدار جوان می خوانی که : آخر پس تو کی می خواهی از جوانی خود لذت ببری ؟ بقول خیام : این دم نکنی نشاط کی خواهی کرد ؟ یا بقول سعدی : ای که دستت می رسد ، کاری بکن . او هم فردا پولهای صندوق را بر میدارد و فرار می کند.

یکی دیگر ” پیری ” است . گاهی یکنفر را از روز پیری میترسانی و به یاد این شعر می اندازی :

مبادا که در دهر دیر ایستی         مصیبت بود پیری و نیستی

او هم از هر جا که دستش رسد می چاپد و نقشه می کشد که در ایام پیری در قصری زندگی کند ، گاهی هم نقشه اش درست از آب در می آید و در قصر زندگی می کند ، منتهی در قصر قجر !!

یکی دیگر ” عقده ” است . در جایی که کارکنان فقط با پارتی بازی و توصیه تراشی می توانند پیشرفت کنند ، کسی که پارتی ندارد و از جدیت و وطیفه شناسی نتیجه ای نمیگیرد آخر عقده پیدا میکند و وقتی دید که درستکاری فایده ای ندارد ، از راه نادرستی وارد می شود .

ولی بعضی را به هیچیک از این بهانه ها نمی توان فریفت . مثلا آقایی را می بینی که دچار فقر نیست زیرا از حقوق گزاف و مزایای کلان بهره مند است . عقده ندارد ، چون سریعا ترقی کرده و مرتب ترفیع گرفته ، جوان نیست ، چون مرحله جوانی را دیگر پشت سر گذاشته ، غصه پیری هم ندارد ، چون در مقامی است که وقتی پیر و بازنشسته شد همه ی حقوق و مزایای خود را خواهد گرفت و آسایش خود و خانواده اش کاملا تامین خواهد شد .

خوب ، آ شیطان ، چنین کسی را با چه دوز و کلکی به دام می اندازی که میلیونها تومان بلند می کند و رسوایی راه می اندازد؟!

شیطان قهقهه شیطنت آمیزی سر داد و گفت : در کتاب ریاض الحکایات نوشته اند : شخصی ابلیس را در خواب دید که یک مشت قلاده در دست داشت ، پرسید : این قلاده ها برای چیست ؟ جواب داد : برای این است که به گردن اشخاص بیندازم و آنها را دنبال خود بکشانم . پرسید : قلاده ای که می خواهی به گردن من بیندازی کدام است ؟ گفت : اینها برای کسانی است که به آسانی رام نمی شوند . ولی تو که خود به خود رام هستی و دیگر به قلاده نیازی نداری !

این عین حقیقت است من گاهی از هر طرف که می چرخم به کسی بر می خورم که برای پیروی از من هیچ احتیاجی به قلاده ندارد و گرنه می نشیند و کلاه خود را قاضی می کند و به این نتیجه می رسد که مگر آدمیزاد بیشتر از شکم خود هم میتواند بخورد ؟ مگر بیشتر از توانایی خود هم میتواند خوشگذرانی کند؟پس میلیون ها تومان پول برای چه می خواهد ؟ اگر برای تامین آتیه فرزندانش می خواهد ، هم به خودش توهین میکند هم به فرزندانش . به خودش توهین میکند چون مثل اینکه خود را آنقدر نالایق می داند که نمی تواند بچه های خود را طوری تربیت کند که فردا برای خودشان آدمی شوند و گلیم خود را از آب بیرون بکشند . به فرزندانش هم توهین میکند چون خیال می کند آنها آنقدر دست و پا چلفتی هستند که بلافاصله پس از مرگ پدر به روز سیاه خواهند نشست .

گفتم : شیطان ، تو با این حرفهایی که می زنی مثل اینکه طینت بدی نداری ريال باطنت هم مثل ظاهرت بی عیب است . تو که چنین روی و خویی داری ، پس چرا روز اول به آدم سجده نکردی که از درگاه الهی رانده شوی؟

گفت : برای اینکه میدانستم از پشت آدم چه کسانی به وجود می آیند ، از همان دو پسری که آدم پس انداخت و اسمشان را هابیل و قابیل گذاشت ، یکیش جنایتکار از آب در آمد ، مگر اینطور نبود ؟ به همان دوستی چندین ساله ای که با هم داریم قسم ، اغلب اینها کسانی هستند که من ابدا کاری به کارشان ندارم ، خودشان داوطلبانه دنبال من می افتند و نقشه هایی می کشند که من با اینکه قرن ها شیطنت کرده ام هرگز این جور دوز و کلک ها به فکرم نمی رسد . معذالک وقتی یکی از نقشه ها گندش درآمد و مشتشان باز شد ، تمام تقصیرها را به گردن من می گذارند و فحشم می دهند و می گویند :

ای بر شیطان حرامزاده لعنت!!!

پنچشنبه 4 اسفند 1354

#ملاقات_با_شیطان
#ابوالقاسم_حالت
#حالت
#صدای_پای_عزراییل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا