حتماً امروز هم راس ساعت 8 صبح امتحانی برگزار خواهد شد و بازهم این وروجکهایِ یک پارچه انرژی و سرشار از شور و شوق زندگی، با سر و صدا و جار و جنجال، اینجا را روی سرشان گذاشته و از هر چیزی حرف میزنند جز امتحانی که قرار است دانستهها و معلوماتِ آنها را به محک آزمایش بگذارد.
البته واضح و روشن و مبرهن است که همهی این اجناسِ ظریفهیِ مؤنثه، قبل از امتحان و کلاس و همایش و… در اینجا ازدحام نمیکنند و هستند دانشجویانی که واقعاً برای درس خواندن به این دانشکده آمدهاند و در چنین هنگامههایی، سرشان به کار خودشان گرم است و مشغول درس خواندن و تمرین کردن و یادگیری.
من همچنان که مشغول صبحانه دادن به دو بچهی کوچکمان هستم، باید به فکر نهارشان هم باشم که دوباره سه چهار ساعت بعد، این دو شکمِ گرسنه را با چه چیزی پر کنم؟ حدود دو هفتهای است که کمی پیدا کردن غذا برایم مشکل شده است، البته نه از آن جهت که نقص و نقصانی در من پیدا شده و نمیتوانم غذای خانوادهی چهارنفرهام را تامین کنم، نه، بلکه از آن جهت که هر چند وقت یکبار و دو یا سه هفته قبل از شروعِ امتحاناتِ پایانِ ترم، همهی دانشجویان، به بهانهی آمادگی برای امتحانات، به خانه و کاشانهی خود پناه میبرند و به استراحت پرداخته و به تنها چیزی که فکر هم نمیکنند البته همان امتحانات است!
در این ایام است که آمد و رفت و جنب و جوش و انرژی و هیجان از دانشکده رخت بر میبندد و جز چند کارمند و استادِ عبوس که با زمین و زمان مشکل دارند – و همه را به چشم موجوداتی میبینند که در این دنیا حق آنها را خورده و اجازهیِ رشد و بالندگی به آنان نداده و همیشه هم مترصد و آمادهی آنند که از شکوفایی استعدادهای این نخبگانِ ناشناخته جلوگیری کنند! – به ندرت کس دیگری رغبت میکند که در این دانشکدهی دور افتاده آفتابی شود و با چنین آدمهایی، طبیعی است که شور و شوق زندگی، از چنین مکانی رخت بربندد و انگار که خاک مرده بر آن پاشیده باشند.
آدمها چنان موجودات عجیب و غریبی هستند که فهمیدنِ آنکه حرکت بعدیِ انسان روبرویت چه میتواند باشد، شاید بزرگترین معمای تمام دورانها باشد و تاکنون هیچکدام از بزرگان آدمها نتوانستهاند چنین معمای بغرنجی را حل کنند و دستورالعملِ مشخصی را برای حرکات یک آدم، در نظر بگیرند.
مثلا آن اندیشمندی که کلی وقت گذاشت و معمایِ قوری چای آسمانی را طراحی کرد و یا آن حکیم فرزانهای که کتابِ قانون را در طب و کتابِ شفا را در فلسفه نوشت و یا آن دانشمندی که هزار سال پیش و با یک اسطرلاب، شعاع کره زمین را با دقت محاسبه نموده است و یا هر اندیشمند و حکیم و فرزانهای، از هرکجای دنیا، آیا میتواند به من، نویسنده این متن، تضمین بدهد که اگر از خانهام بیرون بروم مورد حملهی اولین انسانِ دوپایی که با او روبرو خواهم شد، قرار نخواهم گرفت؟
آخر هر کدام از این هم دانشکدهای هایم -البته اگر بشود خودم را با آنها هم دانشکدهای به حساب بیاورم! – حالا چه دانشجو، چه کارمند و چه استاد، با دیدن من، یا فرار را برقرار ترجیح داده و یا اینکه به سمت بنده هجوم میآورند و در هر دو صورت، مرا از مصاحبت خود محروم میکنند!
فقط یک آقایی هست که اینطور نیست، البته اسمش را درست نمیدانم، به نظرم جمال، جلال، جمشید، یا همچین چیزی است و چون همه، حاجی صدایش میکنند و کمتر کسی او را با نام خودش خطاب قرار میدهد، بنابراین طبیعی است که اسمش یادم رفته باشد، البته ایشان یک حج عمرهای هم رفتهاست و اصلتر از اون آقایی است که چون تویِ اسمِ فامیلش، یک کلمهی حاجی هست، به او هم میگویند حاجی!
این آدم، همین آقای حاجیِ اصلی، آدم معقول و قابل اطمینانی است و با اطمینانِ حدود 95 درصدی، که البته درصد خیلی خیلی بالایی است و من عادت به اینچنین قضاوتهای با قاطعیت بالا، در مورد آدمهای دوپا ندارم و با وجود اینکه همیشه از قضاوت -در هر موردی- گریزان بودهام، اما گاهگاهی، ناگزیر باید قضاوتهایی برای شخصِ خودت داشته باشی تا با توجه به نتیجهی آنها، قدم بعدی و یا مرحلهی بعدی از زندگی را شروع کنی و یا تمام کنی و یا ادامه دهی و یا….
به هر حال با اطمینان 95 درصدی میتوانم بگویم که بعید است این آقای حاجی، یهویی و همینطوری و فقط و فقط به این دلیل که از قیافه و شکل و شمایل من خوشش نیامده است، بلند شود و دوتا فحشم بدهد و چهارتا لیچار بارم کند و سرآخر از اتاقش بیرونم کند و لنگه کفشش را هم بدرقهی راهم!!! و با همین اطمینان، ساعتهای زیادی از این سه سال را از محضرش لذت بردهام و از او چیزها آموختهام.
این آدم، آنقدرقابل اعتماد و اطمینان است که بارها با خودم فکر کردهام آیا دل و درون او هم مثل بقیهی آدمهاست یا نه؟ چون بالاخره تویِ بیشتر آدمها یک دلی و جگری و معدهای و رودهای و بقيهی ملزومات شکمی وجود دارد ولاغیر، اما به نظرم این بابا که همیشه اینقدر آرام و عاقل است، تویش باید خیلی تمیزتر از بقيهی آدمها باشد و چیزهای کثیف و لزج و بدبو، تویِ درونش نباشد و حداقل یک مایعِ شفاف و تمیز و روشن، تویش را پر کرده باشد.
اما در کنار همین آدم و در همین دانشکده و در میان اساتیدِ حکیم و فرزانهی آن، موجود دوپایی بُر خوردهاست که نمیتوانم با اطمینان حتی یک درصد هم بگویم که اگر از قیافه، شکل، شمایل، کفش، جوراب، دماغ و… تو خوشش نیاید، چه خواهد کرد؟! فحشت می دهد؟ لیچار بارت میکند؟ از اتاق پرتت میکند بیرون؟ کار اداریت را به پیچ و خم میاندازد؟ گزارشت را میدهد؟ یا بهت تنه میزند و میگوید تو نانت حرام است!!!!
و بعد هم با خیال راحت مینشیند رویِ صندلیِ چرمی و ارگونومیکِ مدیریتش، که یک حلقهی تو خالی و کلفت و نرم روی نشیمنگاه آن گذاشتهشدهاست، از اینهایی که آدمها اختراع کردهاند برای رفاه حال آنهایی که _روم به دیوار_ ماتحتشان مشکل دارد و درست نمیتوانند بنشینند و طوری مینشیند و خودش را جابجا میکند که جای دردناکش بیافتد وسط همان گردیِ توخالی و بهش فشار نیاید. بعد هم آهی از رضایت بکشد و یک دانه از گزهای لقمهایِ اعلایِ اصفهان که همان دانشجویِ زیبا و البته درس نخوانش، برایش هدیه آورده است به دهانش بگذارد و اصلا هم احساس ناراحتی نکند که با سرنوشت و آیندهی یک همنوع خودش چه کرده است!!!
تا آنجایی که من فهمیدهام، بیماریهای مختلف در انسانها، به وسیلهی موجودات خیلی ریزی به وجود میآیند که این بابا ظاهرا متخصص آن موجودات ریز است و لابد آدمی که در تمام زندگیش با موجودات ریز و ذره بینی و خطرناک سروکله زده است، در ارتباط با موجودات بزرگ و بیخطر دچار مشکل شده و همین است که همیشه دلم به حالش میسوزد که آخر این چه شغلی است که او دارد؟ چرا شغلی را انتخاب کرده است که او را به موجودی تبدیل کرده که حتی تعامل و ارتباط درست با جامعهی همجنسانش را از یاد برده و جز دروغ و حقه بازی و حیله گری چیز دیگری برای آنان در چنته ندارد، اما از طرف دیگر، تعامل و ارتباطی زیبا و معنوی با اجناس مخالف دارد و با تمام وجود و شخصیتش در پی رفع و رجوع نیازهای آنان است؟!
صوفی ار باده به اندازه خورَد نوشش باد ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
انسانها موجودات عجیب و غریبی هستند، چنین آدمی با چنان روحِ پلیدی، حس زیبا شناختی و زیباپرستیِ بسیار قوی و حساسی دارد و زیبارویان اطرافش را بسیار بسیار مورد توجه قرار میدهد و از ارتباطات بصری و لسانی با ایشان لذت وافری میبرد.
یا همین درازِ دَیلاقی که اتاقِ کارش یکی دو اتاق آن طرفتر از خانهی من است و همیشهی خدا هم سگرمههایش درهم است و انگار خدا وقتی میخواسته این آدم را خلق کند اصلا یادش نبوده که باید لبخند زدن را هم به او یاد بدهد و همینطوری او را ول داده توی این دنیای بی در و پیکر!
این آدم به قدری دراز است که فکر میکنم وقتی ایستاده است و مثلاً دارد با یک نفر دیگر حرف میزند، قلبش نمیتواند خون کافی به مغزش برساند و بنابراین وقتی مغز خون کافی و تغذیهی وافی نداشته باشد حتما نصفه و نیمه کار میکند و همین است که این بابا گاهگاهی مثل دیوانهها و کمعقلان رفتارمیکند و انگار درپردازشِ اتفاقات و احتمالات و نشان دادنِ واکنشهای لازم و بهموقع به آنها، یکی دو ساعتی عقب و جلو میکند!!
مشکلات و گرفتاریهای زندگی چنان است که گاهی حتی ادب را هم از یادم میبرد، این را هم متذکر شوم که من برای ادب و نزاکت، اهمیت و اعتبار بسیاری قایل هستم و به هیچ عنوان سعی نمیکنم که بیادب و بیتربیت جلوه کنم و خدای نخواسته به مخلوق دیگری در این دنیا بیاحترامی یا اهانت کنم و خیلی دور از ذهن است که فراموش کنم خودم را به مخاطبانم معرفی کنم، اما سر و صدای این وروجکهای سرزنده و شاداب به همراه بیتابی و گرسنگیِ وروجکهایِ خودم، همه چیز را از یادم برد و مرتکب چنین خطایی شدم و بابت آن پوزش می طلبم.
اسم من دونالد است. پدرم دانشمندی یگانه و فرزانهای بیمانند بود، او کمابیش و خیلی بیشتر از بقیهی موشها، از اوضاع و احوالِ جهان با خبر بود و داستانهای جالبی از زندگیِ بهروز و جامعهی پیشرفتهی موشهایی میگفت که در جایی خیلی دورتر از ما زندگی میکردند و البته همیشه هم آرزو داشت که در آنجا زندگی کند، اما متأسفانه آنجایی که زندگی رؤیایی است و غذا فراوان و گربهها تحصیلکرده و با ادب و با شخصیت، از اینجا، خیلی خیلی دور است و ظاهرا یکی دو تا دریا و اقیانوس هم در راهِ آنجا وجود دارد و این آرزویِ پدر بزرگوار، در دستهی آرزوهای تقریبا محال، دستهبندی شده و آن بزرگوار ناکام و به آرزو نرسیده، رخت از این دنیا بَر بَست.
البته ربطِ آن مکان و اسم بنده در آن است که یک زمانی، در آنجا، آدم دیلاق و کلهقرمزی، همهکاره بوده و پدر بزرگوار میفرمود که او، یعنی همان آدمِ کلهقرمز، گفته است که اگر یکی دو سال به من فرصت دهید کاری میکنم که نه تنها در اینجا، بلکه در تمام دنیا، گربهها باشخصیت و تحصیلکرده و محترم شوند و دیگر به موشهای ضعیف و ناتوان حمله نکنند و…
خدایا چقدر وحشتناک است، حتی فکر کردن به چنین موضوعی باعث انجماد ذهن و فکرم میشود و قدرت نوشتن را از من میگیرد. به هر حال آن آدم کلهقرمز حتی گفته بود شاید با مارها و جغدها هم حرف زدم که بیخیال شما شوند و دیگر کاری با جامعهی موشهای مظلوم و ناتوان نداشته باشند و شماها کلا فقط بخورید و بخوابید و عشق و حال کنید.
پدر بیچارهام حرفهای آن آدمِ کلهقرمز را باور کرده و یک روز صبح بعد از صرف صبحانه، لباسهای رسمی و سیاه خودش را از کمد لباسها در آورده و بعد از گردگیری و اتوکشیِ مجدد، آنها را پوشید و به قصد مذاکره با گربهی سیاهِ دانشکده – که روزمان را شب تار کرده بود – از خانه بیرون رفت.
او اصلا به ضجهها و التماسهای مادرم گوش نداد و هر چه مادر بیچارهام با داد و فریاد گفت :
« – آخه مرد ناحسابی تا حالا کدام موش عاقلی بر اساس حرفهایِ یک آدم کلهقرمزهِ دله دیوانه، پاشده بره با گربه مذاکره کنه؟! اونم این گربه!!
– مگه تو منظومهی موش و گربهی عبید زاکانی رو نخوندی؟ مگه همیشه به بچههات توصیه نمیکنی که این منظومه رو بخونید و نصیحتهای عبید را در زندگی به کار ببندید؟
– حالا چی شده که خودت شال و کلاه کردی و میخوای بری با این شیطان مجسم مذاکره کنی؟! مگه مغز خر خوردی مرررررد؟»
پدر گفت:
« – اصلا نترس و نگران نباش؛
که دونالد با جامعهی گربهها به تفاهم رسیده و یک برنامهی جامع برای اقدام مشترک به جهت برقراری صلح و صفا میان جامعهی گربهها و جامعهی موشها به امضای طرفین رسیده و فقط ما باید کمی جرات داشته باشیم و از این گربهیِ سیاهِ بدترکیب نترسیم و شجاع باشیم.»
بعد از این سخنرانیِ غراء ، پدرم از ما خواست که برایش دعا کنیم تا گربهی سیاه و بدجنس به او آسیبی نزند و بتواند تفاهم نامه را در این دانشکده هم اجرایی نماید.
سپس بدون آنکه حرف دیگری بزند از در بیرون رفت.
مادرم؛ من و خواهر و برادرهایم را نشانده و گفت:
« – همه با هم دعا کنیم تا آسیبی به پدر نرسد»
و خودش زانو زد و مشغول دعا کردن شد، منهم پشت سرش زانو زدم و از خدا خواستم که پدرم را سالم و سلامت به ما بازگرداند، اما متأسفانه هنگامی که ما مشغول دعا برای سلامتیِ پدرم بودیم صدای فریادهای او را شنیده و من سراسیمه دویدم و نگاهی به بیرون انداختم و پدر بیچارهام را دیدم که در میان پنجههای قدرتمند گربهی سیاه گرفتار شده و هنوز هم با فریاد، در مورد تفاهم نامهی صلح و دوستی میان گربهها و موشها دادِ سخن میدهد و گربه هم دارد با تعجب زیاد، به او نگاه میکند!
اجازه دهید بقیهی اتفاقاتِ آن روز شوم را برایتان تعریف نکنم چون بسیار دردناک و وحشتناک است، اما همینقدر بدانید که یا گربه از امضای چنین تفاهم نامهای با پادرمیانی و وساطتِ دونالد بیخبر بوده و یا پشیزی اهمیت برای آن تفاهمنامه و حرفهای صد من یک غازِ دونالد، قائل نبوده و پدر ساده لوح من، زندگی خودش را با اعتماد به دونالد، با چنان وضع فجیعی از دست داد.
چنین بود که پدر دانشمندم از فرط سادگی و خوشباوری، حرفهای آن دیلاقِ کلهقرمز را باور کرده و او را انسانِ بزرگ و موفقی دانسته و متأسفانه نام این کمترین را همنام با او انتخاب کرده تا انشالله منهم مثل دونالد، موش بزرگ و موفقی شوم!
البته که پشیمانی و ندامت بعدی، تاثیری در اصل قضیه نداشت و اسم بنده در دفتر موالیدِ سالیانهی موشهایِ ساکن در دستشوییهایِ دانشکدههایِ علوم پزشکی، ثبت و ضبط شده بود و اصلاً و ابداً قابل تغییر نبود، چون قوانین جامعهی موشها، ثابت و تغییرناپذیرند و همهی جامعه هم متفقاً، در مورد رعایت و اجرای مو به مویِ قوانین، به تفاهم رسیدهاند و برخلاف انسانها، اصلا به دنبال این نیستند که راهِ دَر رویِ قوانین را پیدا کرده و از آن برای حقهبازی و کلاهبرداری استفاده کنند و تازه به همین هم راضی نباشند و بروند یک نفر دیگر را استخدام کنند تا به جای آنها راهِ دَر روی قوانین را پیدا کند و به انها برای کلاه گذاشتن بر سر قوانین کمک کند!
غذای بچه ها تمام شد و سر و صدای دانشجویان نیز از راهروها و دستشویی دیگر به گوش نمیرسد، احتمالا جلسه امتحان شروع شده و شکر خدا فعلا آرامش به راهروها بازگشته است و اگر همسرم کمی زودتر بیاید منهم میتوانم بچه ها را به او بسپارم و به کار و زندگی روزانه ام برسم.
بنده که دونالد باشم، از نوادگان مستقیمِ جنابِ طبیب الاطباء هستم و البته بسیار نیز به این موضوع افتخار کرده و خود نیز شغل خانوادگی و اجدادی را برگزیده و به درمان جسم و روح سایر همنوعان میپردازم.
جناب طبیب الاطباء با توجه به علاقهای که به پزشکی داشت؛ در دستشویی دانشکده علوم پزشکی رحل اقامت افکند و با مرارت و سختیهای بسیار و با مطالعات طاقتفرسا در کتابخانه دانشکده و بعد از گذشت سالها، تبدیل به حکیم و دانشمندی فرزانه شده و نام جاودانی برای خانواده به جا گذاشته است.
هر چند که در خلال سالهای تحصیلش سایر موشها او را کمعقل و دیوانه پنداشتند و هر چه او به آنها گفت:
« – ای همنوعانِ ابله و ساده لوحِ من، کتابخانه و کتاب برای یادگیری و تحصیل است نه برای خوردن»
آنها حرفهای او را به سخره گرفته و آنجناب را دیوانه دانستند چرا که به جای آنکه کتابها را بخورد و گرسنگی خود را برطرف کند، آنها را میخواند و در مورد آنها فکر هم میکند!.
القصه، پس از پایان تحصیلات و تلمذات، جد بزرگوارم، جناب طبیب الاطباء بدون در نظر گرفتن برخوردهای پیشین از طرف جامعه، آستین همت بالا زده و با عشق و علاقهی فراوان، اقدام به درمانِ جسم و روحِ موشانِ جامعه نموده و پس از سالها تلاش و کوشش در راه بهداشت و سلامت جامعه، متاسفانه در تله موشی که یک انسانِ دوپایِ بدجنس، بر سر راه مطبش کار گذاشته بود، گرفتار شده و جان شیرینش را از دست داد و جامعهی بزرگِ موشان را به عزای خود نشاند.
به همین دلیل است که بنده همواره در انتخاب جای مطبم بسیار بسیار حساس بوده و با در نظر گرفتن جمیع جهات، مکان مطبم را انتخاب و در آنجا مشغولِ خدمت به جامعه میشوم تا مبادا منهم و یا یکی از بیماران بیچارهام، هدف خباثت موجودات دوپا قرار گرفته و جان شیرین را به جان آفرین تسلیم کنیم.
در اینجا لازم است که تشکرات قلبی خود، خانواده و کلیهی موشانِ ساکن در این دانشکده را، خالصانه و خاضعانه، تقدیم کنم به مهندس محترم و عالم فرزانهای! که این ساختمان و تاسیسات جانبی و غیرجانبی آن را تقریبا!! ساخت و علاوه بر مصالح و منافع خودش و اعوان و انصارش، منافع و مصالح جامعهی محترمِ موشانِ ساکن در ساختمان را هم در نظر گرفت و ساختمانی ساخت پر از سوراخ سنبه و راهِ دَر رو!!!
در این دانشکده و به برکت کار نیمه تمامِ همان جناب مهندس و وجود انواع و اقسام سوراخ و سنبه ها و راهِ دَر روها، مشکل زیادی برای پیدا کردنِ مکان مناسب وجود نداشت، تمایل شخصی من هم به همجواری با همان آقای حاجی اصل و البته نزدیکی اتاق او به محل زندگیم سبب شد که در سوراخ سنبههای اتاق او به دنبال جای مناسبی باشم و بالاخره بعد از یکی دو روز سرک کشیدن به همه جای اتاقش، جایی بسیار عالی و مشرف بر همه چیز یافتم و مطب خود را در آنجا برقرار و به کار طبابت برای موشانِ بیمار پرداختم.
میگویند همنشینی با انسانی آرام، متین، محترم و باشخصیت، از نعمتهای بهشتی است که در این دنیا نصیب موش حقیری چون من گشته است و از این بابت بسیار شکرگذار هستم، مطبم را در دریچهی کولر اتاق راه انداختم و تقریبا دو-سه سالی است که در همانجا به درمان بیماران میپردازم. جای خوبی است، بزرگ و امن. خصوصا آنکه یک سیم برق را از پشتِ کانالهای کولر آورده و از این دریچه بیرون بردهاند و این سیم، دقیقا از دریچهی کولر تا پشت یک کمد در انتهای اتاق، امتداد دارد و یک راهِ امن و مطمئن برای رفت و آمد من فراهم نموده است. البته به شرطی که کسی در اتاق نباشد و کارِ اداری و آموزشی پایان یافته باشد.
اما گاهی اوقات و در آمد و رفتهای ناگهانی و اتفاقی بر روی آن سیم، چندین بار با این موجوداتِ دوپای خطرناک روبرو گشتهام که الحمدالله منجر به آسیبی به طرفین نشدهاست، چون من سریعاً به اشتباهم پی برده و فوراً به دریچهی کولر بازگشتهام، جایی که از دسترس همه دور است جز تعمیرکاران کولر و آمدن آنها هم با این فوریت و ضرورت از محالات است و بنابراین جایی امن و امان است.
این اتاق، منبعی بیپایان از غذا و خوراکیهای خوشمزه است، دوستی که با این آقای حاجی هم اتاق است، کمی شکمو تشریف دارد و یکی دو روز بعد از آمدنش به این اتاق، یخچال کوچکی را کنار میزش مستقر نمود که همیشهی خدا پر از خوراکیهای خوشمزه است، البته خود آقای حاجی هم دست کمی از دوستش ندارد و تا دلتان بخواهد شکموست و خوراکی های خوشمزه در کیف و کمد و کشویش فت و فراوان است، این است که بنده با توجه به شناختی که از این آقای حاجی دارم و میدانم که از گم شدن خوراکی هایش ناراحت نمی شود، گاهگاهی و بیشتر در زمانهای فرجهی دانشجویان که واقعا پیدا کردن غذا مشکل است سری به اتاق حاجی میزنم و کمی غذا برمیدارم.
امروز همسرم برای پیاده روی صبحگاهی با دوستانش از ساعت شش صبح از خانه بیرون رفته و با وجود سپری شدن حدود دو ساعت و نیم از رفتنش، تاکنون برنگشته است، از این بابت کمی نگرانم، چند هفته ای است که یک جفت شاهین، در اراضی اطراف دانشکده لانه کرده و تمام پرندگان و جوندگان این اطراف، از جمله جامعهی موشهای ساکن در این دانشکده، در رفت و آمدهای خود احتیاط بیشتری به خرج داده تا خدای نکرده توسط جناب شاهین شکار نشوند.
شکر خدا مثل اینکه همسرم آمد و اگر راهروها همچنان خلوت باشند، منهم میتوانم سری به مطب زده و به درمان بیماران بپردازم.
🔶“آدم حسابی بودن” کاری سخت و طاقتفرساست و در جامعهی ما و با اوضاع و احوالِ کنونی، “آدم حسابی ماندن” دشوارتر؛ در چنین زمانهای که سفلهگان و بیمایهگان در اوجاند و آدم حسابیها گوشهگیر و فراموششده، شاید بد نباشد پارهای از خصوصیاتِ آدم حسابیها یادآوری گردد، باشد که سفلهگان درس گیرند و در اصلاح خود و شخصیت بیهوده و بیفایدهی خویش، کوشش کنند!!
📍سخنان یک آدم حسابی، برخاسته از آگاهی و دانش است؛ در سخن او، مغلطه، حرّافی، هرزگویی و سخنان درهم برهم و بیهدف نیست؛ او هیچگاه به اقتضای محفل سخن نمی گوید بلکه سخن او همواره برخاسته از باورها و اعتقاداتش است نه شهوت کلام یا خودنمایی. گفتار او عاری از بیادبی و سرشار از احترام به مخاطب است . 📍پایبندی به ارزشها و اصول اخلاقی و انسانی، یکی از مهمترین ویژگیها، برای یک آدم حسابی است؛ او همواره خود را پایبند به آنها میداند، چرا که او این اصول و ارزشها را با اندیشه، تجربه و پژوهش یافته است و تحت هیچ شرایطی حاضر به زیر پا گذاشتن آنها نیست. 📍آدم حسابی تمام توانش را برای انجام کاری که بدان مشغول است به کار میگیرد؛ او کارهایش را به بهترین شکل ممکن انجام میدهد و محرک او وجدان بیدارش است نه چیز دیگر! او برای خوشآیند رئیسان یا به طمع پست و مقامی بهتر، یا… کار نمی کند، 📍آدم حسابی رقابت را وسیلهای برای شکوفایی استعدادهایش میداند و از تهمت زدن، تخریب رقبا، توطئه چینی و زیرآب زنی پرهیز میکند. 📍آدم حسابی قانونگراست و دور زدن قانون را بر نمی تابد؛ او معاملهگر خوبی نیست! 📍آدم حسابی از اقرار به اشتباهاتش ابا ندارد و هرگاه متوجه اشتباه شد در صدد جبران آن یا برگشت از راه رفته بر می آید.او با کسی تعارف ندارد و اگر از افراد مافوق، اشتباهی ببیند حتما تذکر خواهد داد و اگر اقناع نشود از همکاری و همراهی با ایشان کناره می گیرد، آدم حسابی معاملهگر خوبی نیست! 📍آدم حسابی با واژهی “مصلحت” بیگانه است و هیچگاه برای توجیه، از مصلحت استفاده نمیکند. او معاملهگر خوبی نیست! 📍آدم حسابی تلاش میکند کاستیهایش را با عزت نفس پر کند اما آزادگیش را در گرو نیازهایش نگذارد؛ او هیچگاه وامدار فرد یا گروهی نمیشود. 📍آدم حسابی از هیچکس هیچ انتظاری ندارد، اما به تمام تقاضاهای دیگران اهمیت داده و در حد توانش سعی در برآورده کردن درخواستهای دیگران دارد. 📍آدم حسابی از تعریف و تمجید بیزار است و با تعریف و تمجید کنندگانش!!! با احتیاط برخورد میکند اما منتقدانِ منصف را قدر نهاده و به آنان گوش میسپارد.
🔶 بازنشستگی؛ مفهومی چندلایه و چندگانه دارد که امیدوارم فقط لایههای قشنگ و زیبایش نصیب آدم حسابیِ داستان ما شود و زندگیش، پس از بازنشستگی، سرشار از آرامش و تندرستی باشد. این مفهومِ چندلایه و چندگانه، برای یک دوست و مشاهدهگرخارجی، فقط دو وجه دارد که با تفاوت اندکی، با هم برابرند و این تفاوت اندک هم از آنجاست که دوست را باید بر خود رجحان داد و وقتی رنج تو برابر است با آسایش او، قطعا باید آسایش او را برگزید و خود را در درجه بعدی قرار داد اما در هر حال از دست دادن همکاری صادق و دوستی مشفق و مصلح، در این وادیِ سرشار از دورویی و نیرنگ، براستی خسرانی بزرگ است.
آدم حسابیها به شدت کمیاب، نایاب و ارزشمند هستند و اگر از حسن اتفاق با یکی از آنان همنشین و همراه شوی، از دست دادن او، اندوهی عظیم و حسرتی بیپایان برایت به ارمغان خواهد آورد؛ اما دنیا و قوانین آن تغییر ناپذیرند و چارهای جز تحمل نیست.
ابوعلی حسن بن علی بن اسحق بن عباس؛ ( 408ق/1018م – 485ق/1092 ) نام یکی از نوابغی است که توانست به عنوان وزیر دو سلطان مقتدر سلجوقی، نه تنها وسعت مرزهای ایران را از غرب به شام و مدیترانه و از شرق به ماوراءالنهر و جیحون برساند که فرهنگ و تمدن ایرانی را نیز در این گسترهی عظیم، احیا کند و اشاعه دهد و موجب رهایی آن از سلطهی خلفای عباسی گردد.
نظامالملک، وزیر کبیر، خواجه بزرگ، تاجالحضرتین، قوامالدین، اتابک، صدرالاسلام و رضیامیرالمؤمنین، در حدود سی سال، وزیر دو شاه مقتدر سلجوقی، آلپ ارسلان و ملکشاه بود؛ او علاوه بر اینکه وزیری دانا و با تدبیر بود، دانشمندی یگانه، سیاستمداری زیرک و نویسندهای توانا نیز بود.
یکی از ماندگارترین خدمات خواجه، ایجاد و احداث مدارس نظامیه بود؛ این مدارس در شهرهایی چون نیشابور، بغداد، موصل، بصره، شیراز، اصفهان، گرگان، آمل، مرو، هرات و بلخ دایر شد و بزودی در شمار مهمترین مراکز علمی جهان اسلام قرار گرفت. خواجه نظامالملک بیست سال در نظامیه نیشابور به تدریس پرداخت و شاگردانی چون امام محمد غزالی تربیت کرد.
“سیرالملوک” یا سیاستنامه یا پنجاه فصل را میتوان مشهورترین کتاب نظامالملک دانست؛ او در این کتاب میگوید که به دستور ملکشاه سلجوقی کتابی را تألیف کرده که در سلامت انشاء و روشنی مطلب و تنوع موضوع در میان کتابهای فارسی کمنظیر است. آنچه باعث ماندگاری این کتاب گردیده، این است که نویسنده نه تنها با بیانی شیوا و رسا، اصول حکومت، حکومتداری و سیاست را اعلام میکند بلکه آنها را _ با توجه به وزارت سی ساله در دستگاه دو سلطان مقتدر سلجوقی _ عملا آزموده است و در کنار بیان اصول و قوانین خشک، مثالهایی تامل برانگیز و جالب را نیز در قالب حکایاتی شیرین و خواندنی نقل میکند.
خواجه نظامالملک سیاستمداری زیرک و نویسندهای توانا بود؛ او تجربههای خود را در کتاب گرانبهای سیاستنامه و در قالب داستانهایی دلنشین، عبرتآموز و زیبا به رشته تحریر درآورده و برای آیندگان به میراث نهادهاست. مطالعه این کتاب بر هر دولتمرد و مدیر و مسئولی واجب است، البته اگر حوصله! و وقت داشتهباشد. از جمله داستانهای تاملبرانگیز و زیبای این کتاب، داستان ” بهرامگور و سگی بر دار کرده ” است در فصل چهارم با عنوان” اندر احوال عمال و بر رسيدن پيوسته از حال ایشان و وزرا “
رزم بهرام گور با اژدها-شاهنامه
The Cleveland Museum of Art, Ohio
کتاب صوتی ” سیرالملوک ” را میتوانید از این لینک دریافت کنید: سیرالملوک-ایران صدا
حکایت بهرامگور و سگی بر دار کرده
«« عمال را كه عملى دهند ايشان را وصيت بايد كرد تا با خلق خداى عزوجل نيكو روند و از ايشان جز مال حق نستانند و آن نيز به مدارا و مجاملت طلب كنند و تا ايشان را دست به ارتفاعى نرسد آن مال نخواهند كه چون پيش از وقت خواهند رعايا را رنج رسد و درمگانهی ارتفاعی كه خواهد رسيد از ضرورت، به نیم درم بفروشند و از آن مستأصل و آواره شوند و اگر كسى از رعيت درماند و به گاو و تخم حاجتمند گردد، او را وام دهند و سبكبارش دارند تا برجاى بماند و از خانهی خویش به غربت نيفتد.
چنين شنيدم كه اندر روزگار قباد ملك، هفت سال در جهان قحط بود و بركات از آسمان بريده شده بود. فرمود عمال را تا غلهها كه داشتندى مىفروختند و بعضى در وجه صدقه مىدادند و از بيتالمال و خزاين درويشان را یارى همیكردند چنانكه در همهی مملكت او اندر آن هفت سال، يك كس از گرسنگى نمرده بود بدان سبب كه با گماشتگان عتاب كرد.
و از احوال عامل پيوسته مىبايد پرسيد. اگر چنين مىرود كه ياد كرديم، عمل بر وى نگاه دارند واگرنه، به كسان شايسته بدل كنند و اگر از رعيت چيزى زيادت ستده باشد از وى بازستانند و به رعيت باز دهند و پس از آن اگر او را مالى باشد از وى بستانند و به خزانه آرند و او را معزول كنند و نيز عمل نفرمايند تا ديگران عبرت گيرند و درازدستى نكند.
و از احوال وزيران و معتمدان همچنين در سرّ مىبايد پرسيدن تا شغلها بر وجه خویش مىرانند يا نه، كه صلاح و فساد پادشاه و مملكت بدو بازبسته باشد كه چون وزير نيك روش باشد مملكت آبادان بود و لشكر و رعايا خشنود و آسوده و با برگ باشند و پادشاه فارغدل، و چون وزير بد روش باشد در مملكت آن خلل تولد كند، كه درنتوان يافت و هميشه پادشاه سرگردان و رنجور دل بود و ولايت مضطرب.
چنين گويند كه بهرام گور را وزيرى بود او را راستروشن خواندندى، بهرام گور همهی مملكت به دست وى نهادهبود و بر وى اعتماد كرده و سخن كس بر وى نشنودی و خود شب و روز به تماشا و شكار و شراب مشغول بودى. و يكى را که خليفهی بهرام گور بود، اين راست روشن او را گفت كه «رعيت بىادب گشته است از بسيارى عدل ما و دلير شدهاند، اگر مالش نيابند ترسم تباهى پديد آيد و پادشاه به شكار و شراب مشغول گشته است و از كار مردمان و رعيت غافل است. تو ايشان را بمال پيش از آنكه تباهى پديد آيد و اكنون بدان كه مالش بر دو روى بود بدان را كمكردن و نيكان را مال ستدن. هر كه را گويم بگير، توهمى گير.» پس هر كه را خليفه بگرفتى و بازداشتى، راست روشن خويشتن را رشوتی بستدى و خليفه را فرمودى كه این را دست بازدار، تا هر كه را در مملكت مالی بود و اسپى و غلامى و كنيزى نيكوروى و يا ملكى و ضيعتى نيكو داشت، همه بستد. رعيت درويش گشتند و معروفان همه آواره شدند و در خزانه چيزى گرد نمي آمد.
و چون بر اين حديث روزگارى برآمد، بهرام گور را دشمنى پديد آمد. خواست كه لشكر خويش را بخششی دهد و آبادان كند و پيش دشمن فرستد. در خزانه شد، پس چيزى نديد. و از معروفان و رئيسان شهر و رستاق پرسيد. گفتند «چندين سال است که فلان و فلان خان و مان بگذاشتهاند و به فلان ولايت شدهاند.» گفت «چرا؟» گفتند «ندانيم». هيچ كس از بيم وزیر با بهرام گور نمىيارست گفت. بهرام گور آن روز و آن شب در آن انديشه همى بود. هيچ معلوم او نگشت كه اين خلل از كجاست.
ديگر روز، از دل مشغولى تنها برنشست و روى به بيابان نهاد. اندیشان اندیشان همى رفت تا روز بلند شد. مقدار شش هفت فرسنگ رفته بود كه خبر نداشت. گرماى آفتاب زور برآورد و تشنگى بر او غلبه كرد و به شربتى آب حاجتمند گشت. در آن صحرا نگاه كرد، دودى ديد كه همى برآمد. گفت «به همه حال آنجا مردم باشند.» روى بدان دود نهاد. چون به نزديك رسيد، رمهاى گوسفند ديد خوابانيده و خيمهاى زده و سگى را بردار كرده. شگفت بماند. رفت تا نزديك خيمه. مردى بيرون آمد و بر وى سلام كرد و مر او را فرود آورد و چيزى كه داشت پيش وى آورد و ندانست كه وى بهرام است. بهرام گفت «نخست مرا از حال اين سگ آگاه كن پيش از آنكه نان خورم تا اين حال را بدانم»
بهرام دوم ساسانی ( بهرام گور)-نقش برجسته سراب بهرام
جوانمرد گفت «اين سگ امين من بود بر اين گوسفندان و از هنر او بدانسته بودم كه با ده مرد برآويختى و هيچ گرگ از بيم او گرد گوسفندان من نيارستى گشت. و بسيار وقت من به شهر رفتمى به شغلى و ديگر روز باز آمدمى. او گوسفندان را به چرا بردى و به سلامت بازآوردى. بر اين روزگارى برآمد. روزى گوسفندان را بشمردم. چندين گوسفند كم آمد همچنين هر چند روز نگاه كردمى چندین گوسفند كم بودى. و اينجا کس هرگز دزد بیاد ندارد و هيچگونه نمىتوانستم دانستن كه این گوسفندان من از چه سبب هر روز كمتر مىشود. حال رمهی من از اندكى به جايى رسيد كه چون عامل صدقات بيامد و از من بر عادت گذشته صدقات خواست تمامى رمه را، آن بقيتى كه مانده بود از رمهی من، آن نيز در كار صدقات شد و اكنون من چوپانى آن عامل مىكنم.
مگر اين سگ، با گرگى ماده دوستى گرفته بود و جفت گشته و من غافل بودم و بىخبر از كار او. قضا را روزى به دشت رفته بودم به طلب هيزم. چون بازگشتم از پس بالايى برآمدم و رمهی گوسفندان را ديدم كه مىچريدند و گرگى را ديدم که روى سوى رمه آورده و مىپوييد، من در پس خاربنان بنشستم و پنهان نگاه مىكردم. چون سگ، گرگ را ديد پيش او بازآمد و دم جنبانيدن گرفت. گرگ خاموش بازايستاد. سگ بر پشت او شد و با او گردآمد و به گوشهاى رفت و بخفت. و گرگ در ميان رمه تاخت. يك گوسفند را بگرفت و بدريد و بخورد و اين سگ هيچ آواز نداد. و من چون معاملت گرگ و سگ بديدم. آگاه شدم و بدانستم كه تباهى كار من از بىراهى کار سگ بوده است. پس اين سگ را بگرفتم و از بهر خيانتى كه از وى پديدار آمد بر دار كردم».
بهرام گور را اين حديث عجب آمد. چون از آنجا بازگشت. همهی راه در اين حال تفكر مىكرد تا بر انديشهی او بگذشت كه «رعيت ما رمهی مایند و وزير ما امين ما و احوال مملكت و رعيت سخت آشفته و با خلل مىبينم و از هر كه مىپرسم با من براستی نمىگويند و پوشيده مىدارند. تدبير من آن است كه از حال رعيت و وزير بر رسم».
چون به جاى خويش بازآمد. نخست روزنامههاى بازداشتهگان را بخواست. سرتاسر روزنامه ها همه شناعت راست روشن بديد و بدانست كه او با مردمان نه نيك رفته است و بيدادى كرده است. گفت «اين نه راست و روشن است كه دروغ و تاريك است.» پس مثل زد كه «راست گفتهاند دانايان كه هر كه به نام فريفته شود بنان در ماند و هر كه بنان خيانت كند به جان اندر ماند. و من اين وزير را قوىدست كردهام. تا مردمان او را بدين جاه وحشمت می بينند از بيم او سخن راست با من نمی يارند گفت. چارهی من آن است كه فردا چون وزير به درگاه آيد حشمت او پيش بزرگان ببرم و او را بازدارم و بفرمايم تا بندى گران برپاى وى نهند و آنگاه زندانيان را پيش خود خوانم و از احوال ايشان بر رسم و نیز بفرمايم تا منادى كنند كه «ما راست روشن را از وزارت معزول كرديم و بازداشتيم و نيز او را شغل نخواهيم فرمود. هر كه را از او رنجى رسيده است و دعوى دارد بيايد و حال خويش به زبان خود بگوید و ما را معلوم كند تا انصاف شما از او بدهيم.» لابد چون مردمان این بشنوند و چنانكه باشد معلوم ما گردانند. اگر با مردمان نيكو رفته باشد و مال ناحق نستده باشد و از او شكر گويند، او را بنوازم و به سر شغل برم و اگر به خلاف اين رفته باشد او را سياست فرمايم».
پس ديگر روز ملك بهرام گور بار داد و بزرگان پيش رفتند و وزير اندر آمد و به جاى خویش نشست. بهرام گور روى سوى او كرد و گفت «اين چه اضطراب است كه در مملكت ما افگندهاى؟ و لشكر ما را بىبرگ مىدارى و رعيت ما را زيروزبر كردهاى. ترا فرموديم كه «روزى مردمان به وقت خويش مىرسان و از عمارت ولايت فارغ مباش و از رعيت جز خراج حق مستان و خزانه را به ذخيره آباداندار» اكنون نه در خزانه چيزى مىبينم و نه لشكر برگى دارد و نه رعيت برجاى ماندهاست. تو پندارى بدانكه من خود را به شراب و شكار مشغول كردهام و از كار مملكت و حال رعيت غافلام؟»
بفرمود تا او را بىحشمتى از جاى برداشتند و در خانهاى بردند و بندی گران برپاى او نهادند و بر در سراى منادى كردند كه «ملك راست روشن را از وزارت معزول كرد و بر وى خشم گرفت و نيز او را شغل نخواهد فرمود. هر كه را از وى رنجى رسيده است و تظلمى دارد بىهيچ بيم و ترسى به درگاه آيند و حال خويش باز نمايند تا ملك داد شما بدهد.» و سپس هم در وقت فرمود تا در زندان باز كردند و زندانيان را پيش اوردند و يكيك را می پرسيد كه «ترا به چه جرم بازداشتهاند؟»
يكى گفت «من برادرى داشتم توانگر و مال و نعمت بسيار داشت. راست روشن او را بگرفت و همهی مال از وى بستد و در زير شكنجه بكشت. گفتند كه «ان مرد را چرا كشتى؟» گفت «با مخالفان ملك مكاتبت داشت.» و مرا به زندان کرد تا پيش ملك تظلم نكنم و اين حال پوشيده بماند»
ديگرى گفت «من باغى داشتم سخت خرم و خوش و از پدرم ميراث مانده بود و راست روشن در پهلوى آن ضيعتى ساخت. روزى در باغ من آمد.او را بدل خوش آمد. خريدارى كرد و من نفروختم. مرا بگرفت و در زندان كرد و گفت كه تو دختر فلان كس را دوست مىدارى و خیانت بر تو واجب شده است. اين باغ را دست بازدار و قبالهاى به اقرار خويش بكن كه «بيزار گشتم از باغ و هيچ دعوى ندارم و حق و ملك راست روشن است.» من آن اقرار نكردم و امروز پنج سال است تا در زندان ماندهام»
ديگرى گفت «من مردى بازرگانم و كار من آن است كه به تروخشك مىگردم. و اندك سرمايه دارم و طرايفى كه به شهرى يابم بخرم و به ديگر شهر برم و بفروشم و به اندكى سود قناعت كنم. مگر عقدى مرواريد داشتم. چون بدين شهر آمدم به بها برداشتم. خبر به وزير ملك شد. کس فرستاد و مرا بخواند و آن رشتهی مرواريد از من خريدارى كرد و بىآنكه بها بدهد به خزانهی خويش فرستاد. چند روز به سلام او همى رفتم، خود در آن راه نشد كه مرا بهاى عقد مرواريد مىبايد داد و نه عقد بازداد. طاقتم نماند و بر سر راه بودم. روزى پيش وى شدم. گفتم «اگر آن عقد شايسته است بفرماى تا بهایش بدهند و اگر شايسته نيست باز دهند كه من رفتنیم.» خود جواب من باز نداد. چون به وثاق بازآمدم سرهنگى را ديدم با چهار پياده كه در وثاق من آمدند و گفتند «برخيز كه تو را وزير مىخواند.» شاد گشتم. گفتم «بهاى مرواريد خواهد داد.» برخاستم وبا آن عوانان برفتم. مرا بردند تا زندان دزدان. زندانبان را گفتند «فرمان چنان است كه اين مرد را در زندان كني و بندى گران برپايش نهى.» و اكنون سالى ونيم است كه من دربند و زندانم»
ديگرى گفت «من رئيس فلان ناحيتم و هميشه در خانهی من بر مهمانان و غربا و اهل علم گشاده بودى و مراعات مردمان و درماندگان كردمى و صدقات و خيرات من بر مستحقان پيوسته بودى و از پدران چنين يافته بودم و هر چه مرا از ملك و ضياع موروث درآمدى همه در اخراجات خير و مروت و مهمانى صرف كردمى. وزير ملك مرا بگرفت كه «تو گنج يافتهاى.» و مرا به زندان بازداشت و مطالبه و شكنجه مىكرد و من هر ملكى و ضياعى كه داشتم، درمگانه از ضرورت به نيم درم می فروختم و بدو می دادم و امروز چهار سال است که در بند و زندان گرفتارم و بر يك درم قادرى ندارم»
ديگرى گفت «من پسر فلان زعيمم. وزير ملك پدرم را مصادره كرد و در زير چوب و مطالبه بكشت و مرا در زندان كرد و هفت سال است كه رنج زندان همى كشم»
ديگرى گفت «من مردى لشكرى ام و چندين سال پدر ملك را خدمت كردهام و با او سفرها كرده و چندين سال است كه ملك را خدمت مىكنم.اندكى در ديوان نان پاره دارم. پار بمن چيزى نرسيد و امسال وزير را تقاضا كردم و گفتم «عيالکان دارم و پارمواجب من نرسيد. امسال اطلاق كن تا بعضى بوام خواه دهم و بعضى در وجه نفقات صرف كنم.» گفت «ملك را هيچ پيكارى در پيش نيست كه به لشكر حاجت باشد. تو و مانند تو اگر در خدمت باشید و اگر نباشید، میشايد. اگر نانت میبايد، كار گل کن.» گفتم «مرا که چندين حق خدمت باشد در این دولت، کار گل نباید کرد، اما تو را کدخدایی کردنِ پادشاه بباید آموخت. كه من در شمشير زدن استوارترم از آن كه تو در قلم زدن. که من در گاه شمشير زدن جان فداى پادشاه كنم و از فرمان او نگذرم و تو بگاه ديوان، نان از ما دريغ مىدارى و فرمان پادشاه را پیش نمىبرى و اين قدر نمىدانى كه پادشاه را چاكرى تویی و چاکری من. ترا آن شغل فرموده است و مرا اين. فرق ميان من و تو آن است كه من فرمان بردارم و تو بی فرمان. اگر پادشاه را چون من کم نیاید چون تو نیز هم نباید، اگر فرمانی داری كه پادشاه نام من از ديوان كم كرده است بنماى و الا آنچ پادشاه به ما ارزانی داشته است به ما می رسان.» گفت «برو که چون شما و پادشاه را من نگاه مى دارم. که اگر من نيستمى، ديرستى تا مغزهاى شما كركسان خوردندى.» پس در روز مرا بحبس فرستاد و اكنون چهار ماه است تا در زندان ماندهام»
زياده از هفتصد مرد زندانى بودند. كم از بيست مرد خونى و دزد و مجرم برآمد. ديگر همه آن بودند كه وزير ايشان را بطمع مال و ظلم باز داشته بود و در زندان كرده بود. و چون خبر منادى فرمودن پادشاه، مردمان شهر و ناحيت بشنيدند. ديگر روز چندان متظلم بدرگاه آمدند كه آن را حد و منتها نبود.
پس چون بهرام گور احوال خلق و بىرسمىها و بىدادىها و ستم وزير بر آن جمله دید با خويشتن گفت «فساد اين مرد بیش از آن مىبينم در مملكت كه بتوان گفت. این دليرى كه او با خدای و خلق خداى عزوجل و بر من كرده است بيش از آن است كه اندر او رسد انديشهی من. در کار اين، ژرفتر از این نگاه بايد كرد.» بفرمود تا بسراى راست روشن روند و خريطههاى كاغذ او همه بيارند و همهی خانههای او مهر برنهند. معتمدان برفتند و همچنان كردند و خريطهها بياوردند و فرو همىنگريستند. در آن ميان خريطهاى يافتند پر از ملطفهها، كه آن پادشاه به راست روشن فرستاده بود، كه خروج كرده بود و قصد ملك بهرام گور كرده. و به خط راست روشن ملطفهاى يافتند كه بوى نوشته بود كه «اين چه آهستگيست كه مىكنيد؟ كه دانايان گفتهاند كه غفلت دولت را ببرد و من در هواخواهى و بندگى هر چه ممكن گردد بجای آوردهام. چندين كس را چون فلان و فلان را كه سران لشكراند، سر برگردانيدهام و در بيعت آوردهام و بيشتر لشكر را بىبرگ و بىساز كردهام و بعضى را بمحالی نامزد كردهام و بپيكارى فرستادهام و رعيت را بى توشه و ضعيفحال و آواره كردهام و هر چه در همهی روزگار بدست آوردهام به سوی تو و خزینه تو ساختهام و از جهت تو خزانهاى آراسته كردهام كه امروز هيچ ملكى را چنان خزینه نيست و تاج و كمر و جامه زرين مرصع ساختهام كه مثل آن كس نديده است و من از اين مرد بجان ناایمنم و ميدان خالى است و خصم غافل. هر چه زودتر بشتابيد پيش از آنكه مرد از خواب غفلت بيدار شود»
چون بهرام گور اين نبشتهها بديد گفت «زه، این خصم را او بر من آورده است و بغرور او مىآيد و مرا در بد گوهرى و مخالفى اين مرد هيچ شك نماند.» بفرمود تا هر چه او را از خواسته بود بخزانه آوردند و بندگان و چهارپايان او را بدست آوردند و هر چه از مردمان برشوت و ظلم ستده بود جمله بخداوندان باز دادند و بفرمود تا ملكها و ضياعهاى او را فروختند و به مردمان دادند و سراى و خان و مان او را با زمين راست كردند و آنگاه بفرمود تا بر در سراى، دارى بلند بزدند و سى دار ديگر در پيش آن بزدند. نخست راست روشن را بر دار كردند همچنانكه آن جوانمرد مر آن سگ را بر دار كرده بود. پس موافقان او را و كسانى را كه در بيعت او بودند همه را بردار كردند و هفت روز فرمود تا منادى میكردند كه اين جزاى آن كس است كه با ملك بد انديشد و با مخالفان او موافقت كند و خيانت را بر راستى برگزيند و بر خلق ستم كند و بر خداى و خدايگان دليرى كند»
چون اين سياست بكرد همهی مفسدان از ملك بهرام بترسيدند و هر كه را راست روشن شغل فرموده بود همه را معزول كرد و هرگز نيز عمل نفرمود و هر که را از شغل باز کرده بود و معزول کرده، عمل فرمود و همهی دبیران و متصرفان را بدل كرد. چون اين خبر بدان پادشاه رسيد كه قصد مملكت بهرام گور كرده بود هم از آنجا که رسیده بود، بازگشت و از آن كرده پشيمان شد و بسيار مال و طرايف بخدمت فرستاد و عذرها خواست و بندگيها نمود. و گفت «بر انديشهی من هرگز عصيان ملك نگذشته بود. مرا وزير ملك بر آن راه داشت. از بس كه مىنوشت و كس مى فرستاد. و ظن بنده گواهى مىداد كه او گناه كار است و پناهى مىجويد.» ملك بهرام عذر او بپذيرفت و از سر آن در گذشت. و مردى نيكو اعتقاد و نيك روش و خداى ترس را وزيرى داد و كار لشكر و رعايا نظام گرفت و شغلها روان شد و جهان روى بابادانى نهاد و خلق از جور و بيداد برستند.
و ملك بهرام آن مرد را كه سگ بردار كرده بود بوقت آنكه از خيمه بيرون آمد و باز خواست گشت. تيرى از تركش بر كشيد و پيش آن مرد انداخت و گفت «نان و نمك تو خوردم و رنجها و زيانها كه ترا رسيده است معلوم گشت. حقى ترا بر من واجب شد. بدان كه من حاجبى از حاجبان ملك بهرام گورام و همهی حاجبان و بزرگان درگاه او با من دوستى دارند و مرا نيك شناسند. بايد كه برخيزى و با اين تير بدرگاه ملك بهرام آيى. هر كه ترا با اين تير بيند پيش من آرد تا من ترا حقى گذارم كه بعضى زيانهاى ترا تلافى باشد.» و پس بازگشت.
پس به چند روز، زن آن مرد، مرد را گفت كه «برخيز و بشهر رو و آن تير با خود ببر كه آن سوار با آن زينت، بیگمان مردى توانگر و محتشم بود. اگر چه اندك مایه نيكويى با تو كند ما را آن مايه امروز بسيار باشد و هيچ كاهلى مكن كه سخن چنان كس بر مجاز نباشد.» مرد برخاست و بشهر آمد و آن شب بخفت و ديگر روز بدرگاه ملك بهرام شد. و بهرام گور حاجبان و اهل درگاه را گفته بود كه چون مردى چنين و چنین بدرگاه آيد و تير من دردست او بينيد او را زود پیش من آريد»
چون حاجبان او را ديدند با آن تير، او را بخواندند و گفتند «اى آزاد مرد كجايى؟ كه ما چندين روز است تا ترا چشم همىداريم. اينجا بنشين تا ما ترا پيش خداوند این تير بريم.» زمانى بود. بهرام گور بيرون آمد و بر تخت بنشست و بار داد حاجبان دست آن مرد گرفتند و ببارگاه بردند. چشم مرد بر ملك بهرام افتاد. بشناخت. گفت «آوخ بسوختم. آن سوار ملك بهرام بوده است و من خدمت او چنانكه واجب باشد نكردهام و گستاخ وار با او سخن ها گفتهام، نبايد كه از من كراهيتى در دلش آمده باشد»
چون حاجبان او را پيش تخت بردند. ملك را نماز برد. بهرام گور روى سوى بزرگان كرد و گفت «سبب بيدار شدن من دراحوال مملكت اين مرد بود.» و قصهی سگ و گرگ با بزرگان بگفت و گفت «من اين مرد را بفال گرفتم.» پس بفرمود تا او را خلعت بپوشانيدند و هفتصد گوسفند از رمه ها چنانكه او پسندد از ميش و بخته بدو بخشيده و فرمود كه تا زندگانى بهرام گور باشد صدقات از او نخواهند.
و اسكندر كه دارا را بشكست سبب آن بود كه وزيرش درسرّ، سَر و دل با اسكندر يكى كرد. چون دارا كشته شد اسكندر گفت «غفلت امير و خيانت وزير پادشاهى ببرد»
در همه وقتی پادشاه را از احوال گماشتگان غافل نبايد بودن و پيوسته از روش و سيرت ايشان بر مىبايد رسيد. چون ناراستى و خيانتى از ايشان پديدار آيد هيچ ابقا نبايد كرد. او را معزول بايد كرد و بر اندازهی جرم او را مالش دهند. تا ديگران عبرت گيرند و هيچ كس از بيم سياست، بر پادشاه بدى نيارد انديشيد. و هركه را شغلى بزرگ فرمايد بايد كه درسرّ يكى را بر او مشرف كند چنانكه او نداند تا پيوسته كردار و احوال او مىنمايد.
پرويز ملك چنين گويد كه «ملك را نشايد كه گناه چهار گروه مردم اندر گذارد. يكى انكه آهنگ مملكت او كند. دوم آنكه آهنگ حرم وى كند. و سه ديگر آنكه راز او نگاه ندارد و آشکارا کند. و چهارم آنكه به زبان با ملك باشد و به دل با مخالفان ملك و در سر تدبير ايشان كند»
كردار مرد از سر او آگاهى دهد وچون ملك بيدار باشد در كارها بر او هيچ چيز پوشيده نماند. »»
اندرزنامه، آییننامه، ارشادنامه، آیینه شاهی، نصیحهالملوک، تحفهالملوک و… عنوان نوشتههایی است که توسط فقیهان، وزیران، فیلسوفان، امرا، عرفا و… نوشته مىشدند؛ بعدها و به واسطهی کتاب گرانقدر “سیاستنامهی نظامالملک” این دست نوشتهها، عموما سیاستنامه خوانده شدند.
“سیرالملوک” یا سیاستنامه یا پنجاه فصل را میتوان مشهورترین کتاب نظامالملک دانست؛ او در این کتاب میگوید که به دستور ملکشاه سلجوقی کتابی را تألیف کرده که در سلامت انشاء و روشنی مطلب و تنوع موضوع در میان کتابهای فارسی کمنظیر است. آنچه باعث ماندگاری این کتاب گردیده، این است که نویسنده نه تنها با بیانی شیوا و رسا، اصول حکومت، حکومتداری و سیاست را اعلام میکند بلکه آنها را _ با توجه به وزارت سی ساله در دستگاه دو سلطان مقتدر سلجوقی _ عملا آزموده است و در کنار بیان اصول و قوانین خشک، مثالهایی تامل برانگیز و جالب را نیز در قالب حکایاتی شیرین و خواندنی نقل میکند.
از میان مهمترین کتابها و رسالههای سیاستنامه، میتوان به عناوین زیر اشاره کرد:
مکاتب رشیدی
مجموعهای از نامهها و فرمانهای خواجه رشیدالدین فضلالله همدانى به حاکمان، امیران و فرزندانش؛ که شامل اندرزهایی در باب حکومت و حکومتداری است. خواجه رشیدالدین فضلالله بن عمادالدوله ابوالخیر بن موفقالدوله عالی همدانی مورخ، دانشمند، سیاستمدار، نویسنده و شاعر توانای قرن هفتم است. او وزیر دو ایلخان مقتدر، غازان خان و اولجایتو یا سلطان محمد خدابنده بود. او نیز همچون خواجه نظامالملک اقدام به ایجاد و احداث یک مرکز بزرگ علمی و آموزشی کرد. جامعالتواریخ، لطایفالحقایق، الاحیاء و الاثار، الرساله السلطانیه، مفتاح التفاسیر و… نمونههای دیگری از تالیفات این سیاستمدار و دانشمند بزرگ همدانی است.
قابوسنامه
«قابوس نامه» اثر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن وشمگیر بن زیار است؛ او این کتاب را در قالب اندرزنامه یا پندنامه، خطاب به فرزندش گیلانشاه نوشتهاست. عنصرالمعالی از امیران و شاهزادگان خاندان زیاری بوده که در قرنهای چهارم و پنجم هجری، در شمال ایران امارت و حکمرانی داشتهاند.
نصیحتالملوک
کتابی است از امام محمد غزالی که آن را در قرن ششم هجری به سلطان سنجر سلجوقی تقدیم کرده و آداب کشورداری و مردمداری را در آن بیان کردهاست.
تحفهالملوک
رساله ای در آداب ملوک است از علی بن ابی حفص بن فقیه محمود اصفهانی؛ که در قرن هفتم تألیف شده است.
نصیحت نامه شاهی
کتابی است در پند، اخلاق، حکمت و عرفان گه توسط حسین بن حسن خوارزمی از عارفان، نویسندگان و شاعران قرن هشتم و نهم هجری نوشته شده است.
چندی پیش و طی یاداشتی با عنوان ” قاذی القذات مکتبخانه”، که در روزنامه وزین روژان (شماره 922 -شنبه 27 مرداد 1403 ) منتشر گردید، گزیدهای از میان صدها شیرینکاری، که با هنرمندی تمام، توسط قاضی شارحان دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج به ثبت رسیده است، یادآوری گردید. بعد از انتشار قاذی القذات، ریاست وقت دانشگاه ضمن اظهار ناراحتی از انتشار آن مطلب، از نامفهوم! بودن آن نیز گله فرموده و اظهار داشتهاند که « بنده پس ازچندین بار مطالعه، از این نوشته سَر دَر نیاوردم.»!!
چنین اظهاراتی را میتوان با ارفاق از یک مقام دانشگاهی قبول کرد، چرا که دانشگاه محلی علمی است و از اساتید و مقامات انتظار نمیرود چنان با رسانههای عمومی اخت و الفت بندند که تمام مطالب این رسانه ها را دنبال کرده و سعی در تجزیه و تحلیل آنها داشته باشند.
اما این اظهارات از رئیس یک نهاد علمی، غیر قابل قبول است چرا که مقام ریاست در یک نهاد علمی، جدای از وظایف علمی، وظایف دیگری نیز بر عهده دارد که لازمه ی تمشیت آنها! اطلاعاتی اولیه از اوضاع پیرامونی است! اگر خدای ناکرده و زبانم لال، فرض را بر نفهمیدن موضوع بگذاریم، آیا از خلال آن نوشته نفهمیدید که موضوعات و اتفاقات ذکر شده در رابطه با دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج است؟! آیا در شرح وظایف شما نیامدهبود که پاسخی به شاکیان دهید؟ آیا سخت بود که به ریاست محترم، بزرگوار و مادامالعمر!! دفترتان بفرمایید که این زباندراز را احضار کن تا خودش شرح دهد که چه می گوید، ما که نفهمیدیم این چی میگه!!
متأسفانه گلهی شما به جا نبود، زیرا شاکی، قبلا دوبار به حضور مبارک مشرف شده و یکبار موضوع را با اسامی واقعی برای شما شرح داد و در بار دوم پیگیر نتیجهی شکایات شماره 1403000606 و شماره 1403000607 و شماره 1403000608 بازرسی منطقه پنج دانشگاه آزاد اسلامی در همین موارد گردید. درهر دو جلسهی خصوصی، شما هیچ جوابی نداشتید!! و چون جوابی نداشتید، مجبور شدید که خود را ساکن کوچهی علیچپ جلوه داده و …
به هر حال از آن رئیسِ میمون با اقدامات نامیمون!! انتظار میرفت که آشنایی بیشتری با فضای رسانهای داشته و مطالب منتشره در رسانههای عمومی را با حساسیت بیشتری دنبال نماید چرا که ایشان سالها متولی فرهنگ و هنر کردستان بوده است!!
شاید هم سالها دوری از فضای رسانه و فرهنگ و هنر با شما چنان کرد که منصب عکاسی در خبرگزاری فرهیختگان را به شخصی سپردهاید که علمش در عکاسی مانند هنرش است در نواختن “دوو زهله”!!! و همین است که در همهی این موارد، صدا از سنگ درآمد، از روابط عمومی عریض و طویل دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج، درنیامد!!!
احتمالا میکروب کجفهمی چند سالی است که در میز و صندلی مدیریت دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج لانه کرده و لاجرم جناب اسبق به این بیماری لاعلاج گرفتار شده و از ایزد منان خواستار شفای عاجل تمامی بیماران عالم هستیم.
مسکن و سرپناه یکی از اولین نیازها و احتیاجات هر انسانی است و با توجه به روابط حسنهی میان دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج و اعضای محترم شورای شهر سنندج، از شما انتظار میرفت که در راستای حل مشکل مسکن کارکنان این واحد دانشگاهی اقدام درخوری انجام داده تا مرهمی بر یکی از مشکلات مهم و اساسی کارکنان دانشگاه باشد. اما متأسفانه شما هم راه سلف خود را ادامه داده و به جای استفاده از این روابط حسنه در جهت حل مشکلات کارکنان، به مدیریت نمایشی و ویترینی پرداخته و با تشکیل بیمورد و بیفایدهی چندین! تعاونی مسکن در واحد، کارنامهای بدون عمل از خود به جای گذاشتید! کاش در ازای استخدام یکی از اعضای شورای محترم شهر، کاربری زمینهای دانشگاه را تغییر میدادید!!!
برخوردتان با “تعاونی مصرف کارکنان و اعضای هیات علمی” و لطائف الحیلی که کارسازی کردید، بماند به عبرت برای آیندگان!!!
البته دور از انصاف است که پیشرفتهای صورت گرفته در دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج نادیده گرفته شود و زحمات ریاست محترم کمیته دادرسی واحد سنندج در حذف نامهنگاریها و کاغذبازیهای بیفایده، دیده نشود و ارج نهاده نشود!! بحمدالله با زحمات ریاست محترم این کمیته، امور مربوط به صدور تفهیم اتهام و تشکیل جلسه و صدور حکم و… به سادگی حذف شده و ایشان به اجرای مستقیم حکم، با مشت و لگد روی آوردهاند!!
نمونه طراحی دوره سلجوقی
نظام الملک یکی از نوابغی است که توانست به عنوان وزیر دو سلطان مقتدر سلجوقی، نه تنها وسعت مرزهای ایران را از غرب به شام و مدیترانه و از شرق به ماوراءالنهر و جیحون برساند که فرهنگ و تمدن ایرانی را نیز در این گسترهی عظیم، احیا کند و اشاعه دهد و موجب رهایی آن از سلطهی خلفای عباسی گردد.
برجهای خرقان-ایران
در قرن پنجم قمری و در سال (429 ق / 1037 م) امپراتوری سلجوقیان توسط طغرل بیک، بنیانگذاری شد. حدود یکصد سال قبل و در سده چهارم هجری، اقوام سلجوقی به فرماندهی سلجوق بن دقاق، از استپهای آسیای مرکزی در شمال شرق ایران، به سرزمینهای جنوبیتر در مجاورت خراسان مهاجرت کرده و سپس در شهر جند واقع در قزاقستان کنونی مستقر شدند.
قلمرو امپراتوری سلجوقی
در این محل، سلجوق درگذشت و خانواده و پیروان او به اسلام گرویدند. سلجوق دارای سه یا پنج پسر بوده است که معروفترین آنها اسرائیل، موسی یبغو و میکائیل هستند. امپراتوری سلجوقیان توسط طغرل فرزند میکائیل پایه نهادهشد. این امپراتوری، پس از غلبه بر مدعیان داخلی و تحکیم پایههای سلطنت، نقش کلیدی و اساسی در جنگهای صلیبی به قصد اشاعه دین اسلام داشت.
رباط ملک – ازبکستان
دیوانسالاران و دبیران ایرانی، نقشی مهم و اساسی در تشکیل یک حکومت متمرکز و تحکیم پایههای سلطنت سلجوقیان داشتند؛ ایرانیان در این دوره، اقدامات مهمی در جهت احیای فرهنگ و تمدن ایرانی انجام داده و سلطهی خلفای عباسی بر فلات ایران را به کمترین حد خود رساندند. ضعف دستگاه خلافت عباسی در ایران به واسطهی اقدامات سلسلههای آلبویه، صفاری، سامانی و… شروع، و با تسخیر مجدد بغداد توسط طغرل سلجوقی، دستگاه خلافت به دست نشاندهای از سلجوقیان بدل شد.
مناره جم- افغانستان
احیای زبان فارسی به عنوان زبان دیوانی و حکومتی، احداث شهرها، راهها، مدارس، مساجد، کاروانسراها، بناهای عامالمنفعه و توسعه و اشاعهی هنرهای ایرانی_اسلامی، از اقداماتی است که در این دوره انجام شد. همچنین مهاجرت گسترده اقوام سلجوقی، به مناطق استراتژیک مرزی با روم شرقی یا امپراتوری بیزانس، در این دوره آغاز شده و پس از جنگ ملازگرد به اوج خود رسید.
ملازگرد منطقه ای زیبا با کوهستانهایی سر به فلک کشیده و دشت و ییلاقهایی دلنشین است که محل زندگی کردان کرمانج و زازا است. در میانه قرن پنجم هجری و در بهار سال (463 ه.ق/ 1071 م) در این محل، سپاه بیزانس از سپاه سلجوقی شکست سختی خورد و مقدمات تشکیل سلجوقیان غربی یا سلجوقیان روم فراهم شد.
قلمرو امپراتوری سلجوقی
رکنالدین ابوطالب طغرل بن میکاییل بن سلجوق ( 429-455ق)
ابتدای سلطنت سلجوقیان را باید با خطبه سلطنت برای رکنالدین ابوطالب طغرل بن میکاییل بن سلجوق در تاریخ شوال 429ق در نیشابور دانست. دو سال بعد و در سال 431ق در راه مرو به سرخس و در شهری به نام دندانقان، طی جنگی به همین نام، با شکست مسعود غزنوی، باعث انقراض سلسله غزنویان شد و با تسخیر تمام خراسان، سلسله سلجوقیان را تاسیس نمود. وی سرانجام در رمضان 455ق بعد از 26 سال سلطنت در سن هفتاد سالگی در شهر ری درگذشت.
برج طغرل-ری-ایران
عضدالدوله محمد آلپ ارسلان بن چغری (455-465ق)
پس از طغرل، آلپ ارسلان به سلطنت رسید او فرزند چغری بیک، برادر طغرل بود و از دوران نوجوانی شاگرد خواجه نظامالملک بوده و تحت آموزش او قرار داشت. آلپ ارسلان در ابتدا وزارت را به عمیدالملک کندری سپرد. اما بعد از مدتی او را به قتل رساند و وزارت را به خواجه نظامالملک طوسی سپرد.
جنگ ملازگرد در سلطنت آلپ ارسلان رخ داد و شکستی سهمگین بر سپاهیان روم شرقی به فرماندهی قیصر رومانوس دیوجنیس ( ارمانوس)، تحمیل شد.
مدرسه اینچه مناره یا مناره باریک-قونیه-ترکیه
جلالالدوله معزالدنیا و الدین ابوالفتح ملکشاه بن آلپ ارسلان – ملکشاه «485 – 465 ق »
ملکشاه پسر آلپ ارسلان بعد از مرگ پدرش و به کمک خواجه نظامالملک به کرسی سلطنت نشست. او توانست سرزمینهای تحت اشغال سلجوقیان را گسترش دهد و سرحدات ایران را به مرزهای دوران حکومت هخامنشیان برساند. سمرقند، انطاکیه، عراق عرب، گرجستان، ارمنستان، آسیای صغیر، شام و… مناطقی هستند که در دوران ملکشاه و طی جنگهای او و سپاهش با فاطمیون مصر و امپراطوری روم شرقی، به متصرفات ملکشاه اضافه شد.
با گسترش حکومت سلاجقه و وسعت مملکت، ملکشاه کشور را به ایالات و ولایات مختلف تقسیم کرده و هر ولایت را به یکی از شاهزادگان یا امراء سپرد. او در سال465ق/ 1073م، آناتولی و مناطقی را که پس از جنگ ملازگزد از امپراطوری بیزانس متصرف شد به سلیمان پسر قتلمش سپرد و سلسله “سلاجقه روم” را به وجود آورد.
محمد بن ملکشاه سلجوقی ( 474-511ق )
او آخرین پادشاه سلجوقی است که تقریبا بر تمام تصرفات این سلسله حکومت کرد. او متصرفات شرقی امپراتوری را به برادرش سلطان سنجر بخشید و خود بر مناطق غربی سلطنت کرد. هر چند که قبلا، سلطان سلیمان توسط ملکشاه یکم، سلطان سلجوقیان روم شده بود.
مسجد و مدرسه امام-اصفهان-ایران
وزیر کبیر، خواجه بزرگ، تاجالحضرتین، قوامالدین، نظامالملک، اتابک، صدرالاسلام و رضیامیرالمؤمنین، در حدود سی سال، وزیر دو شاه مقتدر سلجوقی، آلپ ارسلان و ملکشاه بود؛ او علاوه بر اینکه وزیری دانا و با تدبیر بود، دانشمندی یگانه، سیاستمداری زیرک و نویسندهای توانا نیز بود.
آرامگاه خواجه نظامالملک-اصفهان-ایران
یکی از ماندگارترین خدمات خواجه، ایجاد و احداث مدارس نظامیه بود. این مدارس در شهرهایی چون نیشابور، بغداد، موصل، بصره، شیراز، اصفهان، گرگان، آمل، مرو، هرات و بلخ دایر شد و بزودی در شمار مهمترین مراکز علمی جهان اسلام قرار گرفت. خواجه نظامالملک بیست سال در نظامیه نیشابور به تدریس پرداخت و شاگردانی چون امام محمد غزالی تربیت کرد.
خواجه نظامالملک سیاستمداری زیرک و نویسندهای توانا بود؛ او تجربههای خود را در کتاب گرانبهای سیاستنامه و در قالب داستانهایی دلنشین، عبرتآموز و زیبا به رشته تحریر درآورده و برای آیندگان به میراث نهادهاست. مطالعه این کتاب بر هر دولتمرد و مدیر و مسئولی واجب است، البته اگر حوصله! و وقت داشتهباشد. از جمله داستانهای تاملبرانگیز و زیبای این کتاب، داستان ” بهرامگور و سگی بر دار کرده ” است در فصل چهارم با عنوان” اندر احوال عمال و بر رسيدن پيوسته از حال ایشان و وزرا “
سالهای مدیدی است که درآمدزایی غیر شهریهای مورد تاکید و تصریح تمامی روسا و معاونین محترم دانشگاه آزاد اسلامی بوده و واحدهای دانشگاهی در سرتاسر کشور، موظف به ارائه طرحها و برنامههایی در جهت درآمدزایی غیر شهریهای هستند.
دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج با امکانات منحصر به فرد سخت افزاری و نرم افزاری، یکی از واحدهایی است که میتوانست با مدیریت یکپارچه و برنامهریزیهای کوتاه و بلند مدت، نسبت به کسب درآمد غیرشهریهای اقدام نماید؛ مرغداری ده هزار قطعهای و تمام اتوماتيک، گاوداري صنعتی شیری، کارگاه تولید لبنیات پاستوریزه، استخر پرورش ماهی، مجموعه ورزشی با امکانات عالی و مجهز به دستگاه کارتخوان! و شماره حساب اختصاصی! مرکز معاینه فنی، کارواش و… از جمله امکانات سختافزاری و دسترسی به اساتید بزرگواری که مجهز به آخرین علوم و فنون روزگار هستند نیز از جمله امکانات نرمافزاری دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج است که متاسفانه در سایهی بیتدبیریِ مدیران دانشگاه، بیامیدی حتی به سختافزارها هم نفوذ کرده!! و این امکانات، بهرهوری چندانی برای این واحد دانشگاهی نداشتهاند.
قلم مقدس است و آلودن آن به نام بردن از اشخاص فرومایه، جایز نیست، اما عملکرد، جایگاه و منصب مدیریتی قابل نقد است، خصوصا آنکه، تازه منصوبی باعملکردی مشعشع در سالهای پیشین، اکنون به همان پست پیشین گمارده شده و سرنوشت و آیندهی هزاران نفر، به دستانِ بیکفایت و چسبناک!! او سپرده شده و انگار نه انگار که: آزموده را آزمودن خطاست!
دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج یکی از واحدهایی است که انواع و اقسام رشتههای مدیریت، حتی در مقطع دکتری در آن دایر است و اساتید بزرگوارِ گروه مدیریت، سالهاست که مدیران متخصصی را تعلیم داده و تربیت کرده اند. اما متاسفانه در این واحد دانشگاهی قحطالرجال بروز کرده و جناب قاذیالقذات دوباره به کار گرفته شده است. جا دارد که در کنار گرایشهای رنگارنگ مدیریتی، یک گرایش تحت عنوان ” مدیریت میز و صندلی ” در این واحد دانشگاهی دایر گردد و مدیریت گروه آموزشی آن نیز به همین تازه منصوب داده شود تا تجربیات خود را در مدیریت میز و صندلی در اختیار آیندگان بگذارد!!
آخر کدام خسروی را در تاریخ سراغ دارید که با گزارشِ کیمیاگری متوهم و تاییدِ شیرینعقلی منسوب به مسجد الرفاعی، یک آدم دو متری را با مقادیر معتنابهی ریش و پشم به جرم بدحجابی به دادگاه بسپارد؟!!
آخر کدام خسروی را در تاریخ سراغ دارید که تا به جاه و مقام رسیده باشد، به جای آنکه به فکر رعیتِ بدبخت بیچاره و رتق و فتق امور آنان باشد، قبل از هر کاری، به فکر جیره و مواجب و مانده مرخصیهای خودش باشد؟!
آخر کدام خسروی، نان یکی از رعایا و خانواده اش را، بدون هیچ سند و مدرکی، برای سه سال قطع میکند؟!
به نظر میرسد که اعضای محترم کمیته انتصابات دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج موقتا دچار فراموشی شده و شیرینکاریهای جناب قاذیالقذات را از یاد بردهاند که قاذیالقذات با کولهباری از تجربه در شیرینکاریهای مدیریتی!! دوباره به همان منصب برگزیده شده و روی صندلی مربوطه نصب گردیده است!
ظاهرا اعضای محترم هیات امنا هم از یاد بردهاند که این تازهمنصوب! سالها قبل، با بوق و کرنا “مرکز معاینه فنی” و “کارواش” به جهت درآمدزایی افتتاح کرد و البته آن دو مرکز، تاکنون و بعد از گذشت سالها، هنوز درآمدی نزاییدهاند!!!
استاندار محترم کردستان، یکی از اعضای هیات محترم امنای دانشگاه آزاد اسلامی کردستان است؛ احتمالا بزرگواران در هیات امنا، توجهی به داستان بهرام گور نکرده و به جای بر دار کردن متخلف، او را دوباره در همان منصب، نصب کردهاند!!! چنین کاری در دانشگاه، تایید شده، اما لطفا این کار را در سایر اموراتِ استانِ کردستان نکنید و اگر دار مجازاتی برای متخلفان بر پا نمی کنید، حداقل آنان را شغل نیز نفرمایید!!!
صنایع دستی ثمره و نتیجهی صدها سال سعی و تلاش هنرمندانی است که علاوه بر ذوق هنری، استعداد صنعتی خود را نیز به کار انداخته و از این رهگذر محصولی را به وجود آوردهاند که نه تنها بر طرف کنندهی نیاز روزمره جامعه،که اقناع کنندهی ذات هنردوست و زیباپسند ایرانی نیز بوده است.
صنایع دستی ایرانی را میتوان محصولی دانست که در طول سدهها سعی و کوشش هنروران و صنعتگران ایرانی و با توجه اختصاصی به مواد اولیهی بومی در هر منطقه، به وجود آمده و مورد استفادهی نسلها و نسلها قرار گرفته است.
آنچه که یک محصول صنایع دستی را منحصر به فرد مینماید، سابقهی ممارست و تلاشهای نسلهای پیشین در تولید و استفاده از مواد اولیهی بومی، برای خلق یک اثر هنری-صنعتی است؛ توجه به این دو نکته ی بسیار مهم که در قالب یک اثر صنایع دستی متبلور میگردد،-صنعت و هنر- میتواند راهگشای بسیاری از معماهای موجود در تولید یک محصول هنریِ دستی باشد .
ایجاد کار و شغل پایدار برای بخشهای بسیار بزرگی از جامعهی شهری و روستایی را میتوان با ایجاد کارگاههای متمرکز و نیمهمتمرکز تولیدی، تحقق بخشید؛ به عنوان مثال و در زمینهی تولید دستبافتههای کردی « سنه »، طیف بسیار گستردهای از جوامع و اصناف کاری، درگیر تولید این دستبافتههای زیبا و خیالانگیزاند و تولید این بافته ها، به ایجاد شغل و درآمد پایدار برای آنان منجر خواهد شد، دامداران، ریسندگان پشم، رنگرزان، طراحان، بافندگان خانگی و کارگاهی و بخشهای بزرگی از بازار سنتی درگیر با تولید و پخش و تجارتِ مواد اولیه و محصول نهایی.
دو جنبهی کاملا متفاوت که در کنار هم و در این محصولات شکل گرفته اند، تبدیل به نقطهقوتی دیگر برای بازاریابی و فروش آنها شده است؛ این محصولات هم یک اثر هنری و هم یک وسیلهی کاربردی در زندگی روزمرهی مردمان این دیار بودهاند. این دو جنبهی متفاوت که هر کدام از آنها به نوبهی خود از نقاط قوت این بافتهها هستند، در کنار هم، جنبهی بازرگانی و تجاری این محصولات زیبا و کاربردی را تقویت و تقاضا را برای آنها را در بازار افزایش میدهند.
این محصولات را میتوان هم به عنوان یک اثر هنری و در نمایشگاههای آثار هنری، عرضه و به فروش رسانید و هم به عنوان یک محصول کاربردی و یکی از ضروریات زندگی.
یکی از اصول زندگی مردمان این مرز و بوم، پرهیز از بیهودگی است؛ طبعا این موضوع در هنر این مردمان نیز تاثیر بسزایی داشته، ذات زیبا پسند و هنر پرور ایرانی، هنرهای زیبا و متعالی سنتی را با ابزارآلات و وسایل کاربردی در زندگی روزمره تلفیق و از این طریق صنایع دستی سنتی ایرانی رابه وجود آوردهاست، طرح های ایرانی با پیشینهای تاریخی و فرهنگی به درازای تاریخ این مرز و بوم؛ لطافت، دلنشینی، هماهنگی، زیبایی و خصوصیات متعالی فرهنگی این مردمان را در دل خود حفظ کرده و با وجود تغییرات فرهنگی گستردهی عصر حاضر، همچنان دوستداران بسیاری دارند.
«« امحا و نابودی هویت مستقل تاریخی و فرهنگی ملتهای استعمارزده و ریشهکن ساختن نهادهای فرهنگ ملی؛ از مبانی اساسی سیاستهای استعماری است. در سرتاسر تاریخ استعمار، سلطه و تاراج اقتصادی و سلطه و تاراج فرهنگی همواره بهم پیوسته و لازم و ملزوم هم بوده و همواره یکی بعد از دیگری، همچون بلایی خانمانسوز بر ملتها و مردمان زیر سلطه نازل گردیده است. استعمار زراعی متکی بر نظام بردهداری در قرن هیجدهم میلادی، استعمار صنعتی متکی بر خامخواری مواد اولیه در قرن نوزدهم و استعمارامپریالیستی قرن بیستم متکی بر جهانخواری و انحصارسرمایهی تولید؛ شیوههای سیطرهی استعمار اقتصادی در طول سه قرن گذشته در جهان هستند. علیرغم دگرگونیهای بنیادی در روشها و شیوههای سیطرهی استعمار اقتصادی، روشهای استضعاف و نابودی فرهنگ و تمدن ملتهای زیر سلطه، چندان متحول نشده و کم و بیش بر یک مدار گشته است. سیاست فرهنگی استعمار همواره بر آن بوده که هویت مستقل و هستی بالنده مردمان تحت ستم و نهادهای فرهنگی و تمدنی بومی و اصیل آنان را تحقیر و تضعیف کند و مسخ و مثله گرداند تا با عقیم و ابتر ماندن مبانی فرهنگ ملی، هم عقب ماندگی و نازایی و عدم اصالت تمدن و فرهنگ ملتهای استعمار زده بمنزله یک حقیقت تاریخی مورد تایید و تاکید قرار گیرد و هم راه سلطه سیاسی و اقتصادی هموار شود و به تبع آن برتری تمدن غرب توجیه و تحگیم گردد. این نیز روند طبیعی قهر استعمارگرانه است که از نفی و انکار خلاقیت و باروری فرهنگی و تولید مستقل ملی جامعه مورد تهاجم آغاز می کند و سپس همان خلاقیت و نیروی سازندگی نفی شده را در قالبهای متناسب تمدن و فرهنگ استعماری می ریزد و در مسیر عبودیت و وابستگی مطلق قرار می دهد تا بتواند تمامی هستی جامعه تحت سلطه را در حیطهی اراده و احاطهی خود درآورد. چنین است که همهی منابع ثروت و نیروی کار و اندیشهی خلق استعمارزده به خدمت قدرت استعمارگر در میآید و به هر سو و تا هر کجا آن قوه قهار بخواهد کشانیده میشود. استعمار فرهنگی همانقدر قهرآمیز و ویرانگر و ضد انسانی است که استعمار اقتصادی و سیاسی و نظامی. تجلی ماهیت فرهنگی استعمار در پایمال کردن و لگد کوب کردن است و تباه ساختن همهی خوبیها و زیباییها، همهی آزادگیها و وارستگیها، همهی همتهای بلند و خیالهای سرکش، همهی طینتهای پاک و باورهای درست، همهی غرورها و عزت نفسها، همهی شرفها و غیرتها، همهی دلهای سودایی و آرزوهای بزرگ، همهی پیراستگیها و پارساییها، همه ی …..! استعمار تاب سنتها و نهادهای دیرپای ملی و استواریهای فرهنگی را ندارد، چرا که هستی مستقل و بالندهی هر قوم بر تداوم پویا و متحول میراثهای فرهنگ ملی استوار شده است؛ هر جا که این رشتهی مستحکم تاریخی، نسلهای پیاپی را به یکدیگر متصل میکند و در تلاطمها و تکانهای سخت اجتماعی نگاه میدارد، تیغ استعمار برای گسیختن این پیوند دیرینه به جولان در میآید تا انسانهای یکبعدی استعمارزدهی – بریده از همهی ریشههای ملی و فرهنگی، از خودبیگانه و بدون هویت تاریخی – همچون حبابهای میان تهی در هوا پراکنده و سرگردان شوند. آنگاه است که فرهنگی پدیدار میگردد بیریشه و پا در هوا و ابتر و وابسته – معلق بر وجود لرزان اذهان و اندیشههایی که متکی بر استقلال و تمامیت تاریخی نیستند – همانقدر بیریشه و پا در هوا و ابتر و وابسته که نهادهای اقتصادی ملت استعمار زده. چنین باد که تلاش و مبارزه برای رهایی از استیلای اقتصادی و سیاسی استعمار و امپریالیسم هرگز جدا از تلاش و مبارزه برای رهایی از استیلای فرهنگ استعماری نیست و نمی تواند هم باشد. پیروزی بنیادی و نهایی در ستیز با استعمار و امپریالیسم مستلزم شناخت دقیق ماهیت سلطهی استعماری و امپریالیستی در همهی زمینههای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی است. در هر کدام از این زمینههای اساسی اگر شناسایی سلطهی استعماری و مناسبات پیچیدهی آن با پیچیدگیهای نظام اجتماعی کشور استعمارزده در برگیرندهی همهی ابعاد عینی و ذهنی نباشد و یا ناقص و سطحی و سهلانگارانه باشد و یا شعارگونه، هرگز توفیق کامل حاصل نخواهد گشت و همواره خطر آن خواهد بود که سیطره استعماری دوباره استقرار یابد. رها شدن از سلطهی فرهنگ استعماری مستلزم پیریزی نظام ارزشهای فرهنگ مردمی است که آن نیز مبتنی بر بازجستن و بازیافتن ارزشهایی است که حاکمیت استعماری از جامعهی مستقل ملی سلب کرده است . انسان غربزده – مسخشده و از خودبیگانه و تباه گشته – که در زیر یوغ انقیاد فرهنگی غرب و در زیر بار گران عقدهی حقارت از هستی تاریخی خود تهی شده، چگونه می تواند خود را بازیابد و خویشتن را از نو بسازد؟ مسیر ناهموار و دردناک بازگشت به خویشتن چگونه هموار تواند شد؟ مهمتر آنکه در تب و تاب این سرگشتگی و بی خویشتنی تکاپوی رهایی را از کجا باید آغاز کند؟ هیچ گریزی نیست، مگر آنکه میراثهای فرهنگ اصیل ملی خود را از نو بکاود و صیقل دهد و بازشناسد تا ایمان بیاورد به تمامیت هستی خود و نیرویی که از تلاشها و مرارتهای نسلهای پیشین مایه میگیرد و میراث و ودیعهای است لایزال که سالیان دراز در دستها و چه بسا زیر پاهای او عاطل و باطل مانده است. کند و کاو در فرهنگ این مرز و بوم و زدودن زنگ فرهنگ استعماری و بیرون کشیدن ارزشها و خلاقیتها و اصالتها از اعماق هزارچمِ گل و لای گرفتهی تاریخ و بازنمودن آنها به مردمان و پیریزی نظام جدید ارزشهای فرهنگی، بیگمان کاری است دشوار و چه بسا دشوارتر از قطع وابستگیهای اقتصادی و استقرار نظام تولیدی مستقل و ملی. حال اگر عنصر فرهنگی مورد کند و کاو هم کیفیت هنری داشته باشد و هم ماهیت تولیدی و اقتصادی و هم جنبهی سنتی و مردمی، دشواری کار بمراتب دامنهدارتر خواهد بود.قالبافی ایران بطور اعم و فرشبافی عشایری و روستایی بطور اخص، اینچنین هنر و صناعتی است»»
«« دستبافتهای عشایری و روستایی – ” مجموعه ی هنرهای اسلامی ” – دکتر سیروس پرهام 1370 »»
متاسفانه سالهاست که طلیعهی نابودی صنایع دستی و هنرهای سنتی این مرز و بوم آشکار شده و ما سعی وافری را در نابودی و اضمحلال صنایع دستی ارزشمند و بی نظیرمان به نمایش گذاشته و به تدریج و آرام آرام نابودی و از میان رفتن این مفاخر ملی را نظارهگریم، مشکل و مقصر و تقصیرکار هم یک نفر و دو نفر و یا یک دستگاه و یک نهاد مشخص نیست! شوربختانه همه با هم و با دستان خود، کمر به نابودی این میراث ارزشمند و بی نظیر بسته و ککمون هم نمیگزه!
به نظر میرسد که یکی از مشکلات اصلی در زمینهی تولید و توسعهی صنایع و هنرهای سنتی ایرانی این است که ما تعریف درست و جامعی از این میراث بینظیر نداریم، این البته نه به این معناست که ما نمیدانیم قالیبافی یا گلیمبافی یا میناکاری یا نازککاری و یا … چیستند و چگونهاند، منظور این است که ما هنوز دقیقا نمیدانیم که صنایع دستی سنتی ما، یک نوع صنعت است و یا یک نوع هنر؟!! و همین سردرگمی در سیاستگذاریهای خرد و کلان، موجب نوعی نگاه دوگانه به این مفاخر ملی شده و در نهایت مقدمات نابودی و از بین رفتن آنها را فراهم نمودهاست.
مهرزاد درافشانیان کارشناس ارشد مرمت و احیای بناها و بافتهای تاریخی
«حقّ النّاس»، اصطلاح مشهور در فقه و حقوق، به معناى حق مردم بر یکدیگر است؛ حقوقى که براى حفظ مصالح خاص دنیوى اشخاص و براى تثبیت حقى براى آنان وضع شده است. این حقوق شامل مال، جان، آبرو و موارد دیگر مرتبط با افراد جامعه می شود. در روایات اسلامی، بر رعایت حق الناس تأکید بسیار شده است، چنانکه بسیاری از مشکلات کنونی جوامع مختلف، ریشه در بیتفاوتی نسبت به حقوق دیگران دارد. ( دانشنامه اسلامی)-حق الناس
توجه به حقوق افراد و لزوم رعایت آن، از شاخصهای اساسی یک جامعهی اسلامی است؛ مراعات حقوق مردم در ابعاد مختلف و احترام به جان و مال و آبروی آنان، ضامن ایجاد یک جامعهی اخلاقی، همراه با امنیت، آسایش و رفاه است. آیات قران کریم، به عنوان منبع اصلی دین اسلام، در خصوص حق قصاص و تشریع آن، نهی از خوردن مال یتیم، کمفروشی، غیبت، تجسس، تمسخر و… نشان از توجه ویژه دین اسلام، به رعایت حقوق مردم و نهادینه کردن اخلاق، در جامعه دارد.
حقالناس فارغ از جایگاه و مقام و منزلت اجتماعی و سیاسی و… هر انسانی است و تمام آحاد جامعه و اقشار مختلف آن را، اعم از قدیم و جدید! شامل میگردد؛ قاعدتاً با توجه به تعویضات مکرر در زمانهای مستمر! یکی از اقشار نوباوه! قشر محترم مدیرانکل است که طبعاً این قشر تازه تاسیس و محترم جامعه نیز دارای حق و حقوقی در زمینه حقالناس هستند و نمیتوان گفت که چون این عزیزان از قدرت و ثروت و منزلت و مقام و … برخوردار بوده و یا برخوردارند! لذا میتوان حقالناس آنان را نادیده گرفت و یا لااقل با دیدهی اغماض به آن نگریست و از این عزیزان و بزرگواران و مهتران و خواص، عاجزانه درخواست نمود که از حق خود گذشته و اگر در دوران مسئولیت و قدرت و ثروت و… از سوی کهتران و عوام الناس، مشکلی چیزی برای آنان به وجود آمده، به بزرگواری و لطف و کرم خود، مردم بدبخت بیچاره را حلال کنند!!!
از این روی بر بالاترین مقام دولت در استان واجب است که در اسرع وقت نسبت به تشکیل سازمانی، ادارهای، سندیکایی، اتحادیهای، گروهی، دستهای چیزی، برای مدیران کل محترم اقدام فرماید تا حقی از این بزرگواران ضایع نشود!!!
بنا به اظهارات معاون محترم مدیرکل محترم میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان کردستان، 15 میلیارد تومان از 22 میلیارد تومان بودجه این اداره کل – تقریبا معادل 70% از کل بودجه – به عنوان غرامت از حساب اداره کسر شدهاست. همچنین 4 میلیارد دیگر نیز از بودجه این ادارهکل، احتمالا بابت معوقات و یا جریمه، به سازمان تامین اجتماعی پرداخت گردیدهاست.
لذا بجاست که از مدیرکل و معاونین محترمش که با عشق و علاقه و ایثار و فداکاری! امور مربوط به مجموعه بزرگی از مدیران و کارکنان، در کنار خیل عظیمی از هنرمندان و صنعتگران و کارگران و بازاریان و محوطهها و بناها و سایتها و غیرهی بختبرگشته!! را با تهماندهی بودجه، رتق و فتق نمودهاند سپاسگذاری نموده و به عنوان یک حداقلی، به دنبال احقاق حقوق حقهی آنان بود که با اینچنین شرایطی، آنچنان هنری از خود دَر کردهاند!!!
آن سازمان، اداره، سندیکا یا… در اینجا میتواند از احقاق حق مدیرکلی دفاع نماید که با سختی و مرارت، امور مربوط به دهها هزار نفر از زیر دستانش را با تهماندهی بودجه، مدیریت کرده و صدا از سنگ دراومد از این فلکزدگان در نیومد!!!! البته به این سازمان، اداره، سندیکا یا… مربوط نیست که بقیهی بودجه چه شد و چرا جناب مدیرکل جریمه شد و….!!!! آنچه که مهم و اساسی است حقالناس جناب مدیرکل است که نباید خدای ناکرده ضایع شود!
چرا نباید به دنبال احقاق حق بزرگواری بود که با عشق و علاقه و فداکاری و ایثار، 80درصد از بودجه را ….! و خیل عظیمی از زیردستان را با تنها 20 درصد بودجه مدیریت کرده است؟! خدا وکیلی سخته! و اون سازمان، اداره، سندیکا یا… حتما باید برای این یک نفر، پروندهی ویژه تشکیل بده!!!
معاون محترم جناب مدیرکل، این اطلاعات ذیقیمت را ضمن تشریح آخرین وضعیت بازنگری حریم غار کرفتو و حفاظت اضطراری قلعه زیویه ابراز فرمودهاند؛ متاسفانه عاقبت به خیری صفت نادری است که در مدیرانکل اداره فخیمه به ندرت دیده شده و این بزرگوران بر اثر بد حادثه یا تقدیر و سرنوشت و یا هر علت نامعلوم و مجهولی، به خیر دنیا و آخرت دستنیافتهاند!! از آن بزرگواری که با همکاری رئیس مورخ و همه چیزدانِ دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج و مرکز کردستانشناسی آن، که توسط همین جناب مستطاب اعلمالعلما جناب هرودت معاصر!! بنیانگذاری شد، همایش کرفتو شناسی برگزار کرد و خروجی آن تنها یک آلبوم عکس نفیس، از بزرگواران و دستاندرکاران محترم برگزاری همایش، در ژستهای مختلف!! بود تا همین زادهی مهری که چنین هنری از خود به دَر کردهاست!
بد نیست پژوهشگران بزرگواری که در خود توانایی کشف مجهولات بزرگ را سراغ دارند پژوهشی بر روی میز و صندلی مربوطه انجام دهند و نتایج آن را در اختیار عموم قرار دهند تا از عاقبت به شری بزرگوار دیگری جلوگیری به عمل آید!! میتوان یکی از احتمالات عدم عاقبت به خیری این بزرگواران را در همین میز و صندلی مربوطه جستجو کرد! شاید ویروسی، میکروبی، قارچی، عامل مجهول و ناشناختهای، چیزی در این میز و صندلی جاخوش کرده باشد و هر که را که بر روی آنها جلوس میفرماید، آلوده کرده و به ورطهی شر میافکند!!!!!
این کمترین؛ از دوران آن جلالتمآب که همایش زیویه و کرفتو برگذار میکرد تا دوران این فخامت نصاب! به عنوان طراح و تولید کنندهی کارگاهی صنایع دستی مصدع اوقات گهربار این بزرگواران بوده و عجایب چیزها دیدهام!!! دیدهام که هرگاه به عنوان تولید کننده و طراح و صنعتگر، به این عزیزان و بزرگواران مراجعه نمودهام و درخواست صدور یا تمدید پروانه تولید را داشتهام، بعد از بازدید از کارگاه و…! این پروانه صادر شده – البته بیشتر به جهت درج در آمار اداره، که بععله ما هم یک کارگاه فعال داریم -!!
اما بعد! در هنگام درخواست تسهیلات تولید، کارگاه فعال با کلی کارگر و مهندس و فلان و بهمان، به عنوان کارگاه صوری گزارش میگردد!!!! این وسط چه اتفاقی افتاده که یهویی یه کارگاه ناپدید شد رو باید از مدیرکل پرسید؟ از معاون پرسید؟ از کارشناس پرسید؟ از نگهبان پرسید؟ از چه بزرگواری باید پرسید؟!!
بازرس محترم پرونده 718174 سازمان بازرسی کشور، تکلیف تهمتهایی که جناب زادهی مهر طی نامهی رسمی به اینجانب وارد آورده چه شد؟! آیا ادعاهای جناب مدیرکل، مستند به مدارک بود؟ چرا بررسی این پرونده به اتمام رسید؟
چگونه است که بزرگواران اداره کل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی؛ در سالهای 1395 ، 1398 و 1402 ، با توجه به بازدیدهای مکرر ، تکمیل فرمهای متعدد و بازجوییهای چندین باره از کارکنان شاغل! اقدام به صدور یا تمدید پروانه تولید نموده اند، اما بعد از صدور پروانهی تولید، کارگاهی در حال کار و تولید، تبدیل به یک کارگاه صوری گشته است؟!!!
اگر احتمالا در سال 1395 و برای بار اول، به اشتباه و به دلیل قصور و یا اهمال و یا … پروانه ای برای یک فرد متقلب و کلاه بردار صادر شد!! چرا در سالهای بعد ( 1398 و 1402 ) این اشتباه تکرار و پروانه ی همان فرد متقلب و کلاهبردار مجددا تمدید شد؟!! آیا همین مورد نمیتواند نشاندهندهی کمکاری، قصور، اهمال و یا ترک فعل باشد؟!! پس چرا بررسی این پرونده به اتمام رسید؟!
طرح توجیهی احداث کارگاه تولید صنایع دستی در زمینی به مساحت 2000 متر مربع و با اشتغالزایی مستقیم برای 50 نفر، در بهار سال 1401، در کمیته اشتغال استانداری کردستان بررسی و مورد تصویب قرار گرفته و در همان جلسه هم مبلغ 4 میلیارد تومان جهت احداث طرح مذکورتصویب شده و به اداره کل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی و صندوق کارافرینی امید، جهت پرداخت، ابلاغ شده است.
اما متاسفانه پس از مراجعهی متقاضی به معاون صنایع دستی و مدیر صندوق کارآفرینی امید، جوابی به شرح ذیل به او داده شده است:
صندوق کارافرینی امید و میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی دارای تفاهم نامه ای هستند که بر اساس آن نمی توان بیشتر از 1.5 میلیارد تومان جهت احداث و راه اندازی این طرح پرداخت نمود!!! بنابراین این مصوبه ارزش اجرایی ندارد و قابل پرداخت نیست!!!
از عجایب چیزها اینکه، ریاست صندوق کارافرینی امید و معاون صنایع دستی استان هم از حضار گرامی همان جلسه بودهاند و متاسفانه هر دو عزیز در هنگام انعقاد جلسه دچار بیماری فراموشی موقت و یا مصلحتی شده!! و به استحضار ریاست و اعضای محترم کمیته اشتغال نرساندهاند که این مصوبهی شما دارای ایراد و اشکال است و قابل پرداخت نیست، چون ما قبلا برای خودمون تفاهم کردیم که همینقدر بدیم! شمام حالا میل خودتونه، ولی زحمته به خدا! مصوبه کنید، ابلاغ کنید، نامه بنویسید، و…! ما که تفاهم کردیم و تااامام!!!
هرچند چنین برخوردی از صندوقی که باید پشتیبان کارآفرینان و زایندگان شغل! باشد دور از انتظار و عجیب است اما چه میشود کرد که مدیر شعبهی مرکز استانِ جعبهی! کارآفرینی امید، یک کارشناس ادبیات! بود و از او نباید انتظار فهم اهمیت اشتغالزایی را در اقتصاد داشت!
تا این تاریخ، سرنوشت مصوبهی کمیته اشتغال استانداری کردستان در هاله ای از ابهام است!! طرح تصویب شده در کمیتهای که عنوان بالاترین مرجع سیاستگذاری اشتغال در کردستان را یدک میکشد چرا تاکنون اجرایی نشده است؟ اهمال و کمکاری از سوی چه کسی صورت گرفته است؟ آیا ترک فعلی انجام گرفته؟
با وجود تصویب طرح در کمیته اشتغالزایی استانداری کردستان (1401 ) و ابلاغ به دو دستگاه مسئول، تکلیف این طرح هنوز مشخص نیست؛ آیا کمکاری و اهمال از طرف سرمایهگذار و مجری بودهاست یا از طرف دو دستگاهی که زیرمجموعهی استانداری کردستان و کمیتهی اشتغال آن هستند و قاعدتاً باید بیشترین تلاش را برای اشتغالزایی، از خود دَر میکردند؟!!
این مشکلات، طی دو فقره شکایت با شمارههای 184898807 مورخ 17/4/401 و 20048997808 مورخ 11/8/402 در سامانه 111 ( مرکز ارتباطات مردمی ریاست جمهوری ) به ثبت رسیده و حتی طی ملاقات حضوری با مدیرکل محترم دفتر مدیریت عملکرد، بازرسی و امور حقوقی استانداری کردستان، به طور مشروح به استحضار ایشان نیز رسیده است و اینهم جواب:
“با سلام احتراما همانگونه كه مستحضريد تعداد زيادي از شهروندان در ليست دريافت تسهيلات هستن كه به محض تامين اعتبار اقدام خواهد گرديد لذا شايسته است ر جهت پيگيري دريافت تسهيلات يا امور مربوط به كارگاه به معاونت صنايع دستي اين اداره كل مراجعه كنيد”
خوب بزرگوار، جناب مستطاب اشرف اعظم، تصدق حضور مبارکت گردم! مشکل از همون معاونت صنایع دستیه!! اونوقت بعد از این همه پیگیری و ایجاد مزاحمت برای ارکان دولت در استان، جوابت اینه که هنوز توی صفی؟!!! بعد از 8 سال هنوز نوبتمون نشد؟ مگه نونواییه برادر؟ اصلا چن نفر توی صفن؟!!!
به نظر میرسد که بزرگواران محترم اداره کل، به جای اینکه از ” نۆگه بڕکێ “ های معمول در اینگونه صفوف جلوگیری نمایند، خودشون و اعوان و انصارشون ! یکی از عوامل شلوغی و ” نۆگه بڕکێ “ هستن!!!
” نۆگه بڕکێ “ اصطلاحی در زبان کردی است، تقریبا معادل با ” به ناحق بردن” یا ” خارج از نوبت انجام دادن”
مهرزاد درافشانیان کارشناس ارشد مرمت و احیای بناها و بافتهای تاریخی
عکسها را در یک Tab جدید باز کنید تا با کیفیت بالاتری در دسترس باشد. استفاده از مطالب -با ذکر منبع- بلامانع است.
نقوش و طرحهای سنتی فرش و گلیم دستباف
فرش و گلیم سنتی و اصیل ایرانی، مجموعهای از دستبافهای مردمان ساکن در ایران فرهنگی است؛ این مجموعه از دستبافها، شامل دستههای مختلفی است که هر کدام از این دستهها، نام و شهرت خود را یا از مردمان بافنده وام گرفتهاند و یا از جغرافیای بافت. بافتههای” کرمان ” ، ” کاشان “، ” سنه ” ، ” بیجار ” ، ” شمالغرب ایران ” و…از جملهی نامهای جغرافیایی بافت هستند، و بافتههای ” کردی ” ، ” قشقایی ” ، ” بختیاری ” و… نامهایی از مردمان بافنده.
تنوع بسیار در مواد اولیه، طرحها و رنگهای فرش و گلیم ایرانی، یکی از نتایجی است که از این پراکندگی جغرافیایی حاصلآمده و یکی از نقاط قوت این بافتههای سحرانگیز، در بازارهای جهانی است.
نقش و نگارهای زیبا، لطیف، فریبنده و سحرآمیر فرش و گلیم ایران و مفاهیم رازآمیز و رمزآلود آنها؛ از جمله مباحث شیرین و تخصصی فرش ایران است که میتواند برای ساعتها و ساعتها، روح تشنهی زیبایی و معرفت انسان عاشق را سیراب و سرشار از شور و نشاط کند.
فرش ایرانی سرشار از راز و رمز است؛ زیبایی و لطافت سحرانگیز در کنار طرح مفاهیم بلند فلسفی و عرفانی، چنان مخلوقی را پدید آورده که میتوان برای ساعتها به گوشهای از آن خیره ماند و برای روزها و ماهها در مورد مفاهیم زیبا و رمزآلود آن، تصورات وهمآلود به ناخودآگاه خود راه داد و لذت برد.
مفاهیم بنیادی، اساطیر و نمادهای آئینی، فرهنگی، قومی و هنری، درطول تاریخ و بنا بر شرایط محیط و زمانه، دچار تحول میگردند، اما ریشهها و چهارچوبهای اصلی خود را حفظ میکنند؛ دلایل این امر بسیار گسترده است و مطالعات و بررسی های بسیاری در این زمینه انجام شده است که در این مجال نمی گنجد اما به عنوان مثال میتوان از تغییر و تحول تزیینات و آرایههای انسانی و حیوانی در هنر ایران باستان نام برد که در دورهی اسلامی و بر اساس محدودیتهای دینی و مذهبی، به سمت نمادگرایی و بیان رمزی مفاهیم، جهت یافتهاند.
متاسفانه و به دلایل متعدد، تاکنون یک طبقهبندی علمی و یا هنری، که بتواند طبع مشکلپسند کلیهی اساتید و بزرگان فرش ایران را اقناع نماید، منتشر نشدهاست؛ شاید بتوان مهمترین دلیل این موضوع را مطالعات و بررسیهای ناکافی در اصول و چهارچوبهای اصلی و اساسی این هنر دانست و امیدوار بود که بهتدریج مطالعات انجام شده توسط کارشناسان و محققین ایرانی، یک طبقه بندی علمی – هنری و استاندارد از طرحهای فرش ایران ارایه دهد.
یکی دیگر از دلایل بسیار مهم در عدم اجماع بزرگان این رشته بر یک طبقهبندی استاندارد را میتوان به ذات هنری-تجاری فرش و گلیم ایران نسبت داد؛ طبعا محرمانگیهای معمول در بازارهای تجاری، موجبات بیمیلی مطلعین و بزرگان بازار را برای اشتراکگذاری دانستههای خود فراهم آوردهاست.
یکی از اصول اساسی پیشرفت و توسعه در هر تجارت و هنری، پژوهش و جستجو برای ارتقا و اعتلای چهارچوبها و اصول اساسی آن تجارت و یا هنر است؛ به نظر میآید که عدم وجود همکاریهای پایدار و مفید میان بزرگان بازار و اساتید آکادمیک، یکی از مهمترین دلایل عدم توسعهی مناسب در این حوزه باشد، شوربختانه یکی از مهمترین مشکلات موجود در راه توسعه و پیشرفت، در کشور عزیز، پهناور و گستردهی ایران، همین عدم ارتباط مفید و مناسب میان دانشگاه و بازار است.
بااینحال، از برکت همکاریهای معدودی که میان فعالان آکادمیک و بزرگان بازار شکل گرفته و منجر به انجام پژوهشها و مطالعات مفیدی نیز گشتهاست، موارد جالب و بدیعی از رمزپردازی و نمادگرایی بومی ایرانی، در طرحها و و نقوش فرش و گلیمهای سنتی و بومی، در ایرانفرهنگی آشکار گشته و نتایج حاصل از این مطالعات، بر ارزشهای هنری و تجاری دستیافتههای بومی افزوده است.
بدون تردید ریشه یابی و بررسی دلایل تولد و گسترش و حتی تغییرات طرح های فرش ایران ، چه از نظر فرم بندی و چه از نظر ریزنقشها و نگاره ها بهترین راه برای طبقه بندی و همچنین نام گذاری تمامی طرح های فرش ایران است.
پژوهشی در فرش ایران-تورج ژوله
” فرهنگ فرش دستباف ” عنوان استاندارد شماره 1460 موسسه استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران است که در 23 دیماه 1354 شمسی تصویب و منتشر گردیدهاست.
استاندارد فرهنگ فرش كه بوسيله كميسيون فني فرش تهيه و تدوين شده در هفدهمين جلسه كميته ملي پوشاك مورخ 54/10/23 تصويب گرديد . پس از تائيد شورايعالي استاندارد و باستناد ماده يك (( قانون مواد الحاقي بقانون تأسيس مؤسسه استاندارد و تحقيقات صنعتي ايران مصوب آذر ماه 1349)) بعنوان استاندارد رسمي ايران منتشر ميگردد .
پیشگفتار استاندارد
فرش ايران كه يادگاري كهن از سنت و فرهنگي غني است سهمي عظيم در مجموعه صنايع ايران دارد بدليل شكل خاص اين پديده تشخيص مرز صنعت و سنت در آن بسيار مشكل است و با وجود اينكه فرش بعنوان يك كالاي صنعتي نقشي قابل توجه در اقتصاد كشور ما دارد اطلاعات مدون علمي وفني درباره اين پديده صنعتي بسيار كم است .
این استاندارد یکی از اولین سندهای رسمی و مهم در زمینهی موارد و موضوعات مرتبط با فرش دستباف ایرانی است، در این استاندارد که به کوشش ” كميسيون استاندارد فرهنگ فرشهاي دستباف ” تهیه شده، تقریبا تمامی موضوعات مرتبط با فرش ایرانی مورد بررسی اجمالی قرار گرفته است. موضوعاتی همچون مواد اولیه، ابزارآلات تولید، طرح و نقشهها، تکنیکهای بافت، انواع فرش و… ثبت و ضبط گردیدهاست. این استاندارد سند بسیار مهمی در تولید و تجارت این دستبافتهها است و اطلاعات گرانبها و ذیقیمتی از آن قابل استخراج است
سنه؛ نام مجموعهای از بافتههای سنتی کردی است که شامل نمونههای نابی از هنر و صنعت مردمان بومی زاگرسنشین است. به نظر میآید که یکی از مراکز بسیار مهم در تولید و تجارت دستبافتههای سنتی و بومی، جغرافیا و یا مردمی بودهاند که این دستبافتههای رویایی و سحر انگیز را به فرهنگ و تمدن خود هدیه دادهاند.
سنه؛ واژهای است در زبان کردی، که به شهرستان سنندج در غرب ایران اطلاق میگردد. تلفظ این واژه در زبان فارسی اندکی مشکل است، چرا که اولین حرف از این کلمه باید به صورت ساکن تلفظ گردد.
اهمیت این بافتهها از آن جهت است که هم دارای طرح و نقشههای خاص خود هستند و هم تکنیک و شیوهی بافت خاص خود را دارند؛ جمع آمدن این خصوصیات در کنار هم، موجب پدید آمدن تولید و تجارتی مطمئن به طول صدها سال گردید که البته اکنون از این تولید و تجارت، جز افسانهای! برجای نمانده، اما نمونههای نابی از هنر این مردمان، در موزههای بزرگ دنیا، در معرض دید و تحسین عموم جهانیان است.
گلیم سنه-محرمات
در اهمیت این بافتهها میتوان به موارد زیر اشاره نمود:
در منابع مرتبط با قالی و گلیم ایرانی، نمونههایی بسیار زیبا از طرح و نقشههایی با نام ” سنه ” ثبت و ضبط گردیده است که در نهایت ظرافت و استادی بافتهشده و تصاویر آنها زینتبخش کتابهایی است که نتایج پژوهشهای عاشقان قالی ایرانی در آنها منتشر گردیدهاست. در استاندارد شماره 1460 نیز تعدادی از طرح و نقشههای سنه ثبت و ضبط گردیده است.
همچنین در بسیاری از منابع، از یک گره با نام ” گره سنه ” نام برده شدهاست که خاص این مردم بوده و قالیهای سنه با این گره بافته میشدهاند؛ در تمامی منابع مرتبط با قالی ایرانی از دو نوع گره اصلی نام برده شدهاست : گره فارسی – سنه و گره ترکی. به نظر میرسد که مردمان سنه ، دارای یک گره خاص خود بودهاند و از آن برای بافت قالیهای سنتی خود بهره میبردهاند؛ این گره، نوعی گره نامتقارن است.
چلهکشی بافتههای سنه نیز به صورت فارسی انجام میگرفته است؛ در این شیوه از چلهکشی، چلهدوانی بر روی زمین انجام گرفته و پس از اتمام، بر روی دستگاه قالیبافی منتقل میگردد.
قالیهای سنه به شیوهی ” تک پود ” بافته میشوند؛ آنچه از بافتههای سنتی که با این شیوه بافته میشوند، لطافتی حریرگون دارند، چرا که ضخامت نهایی بافته در این شیوهی بافت، بسیار کمتر از سایر شیوههاست.
همچنین است شیوهی بافت گلیمهای سنتی و دو روی خاص سنه که به نام ” سوجائهی سنه” یا سجادههای سنه مشهورند و تقریبا بر خلاف اکثریت گلیمها، هم دارای طرح و نقشههای خاص خود هستند و هم از شیوهی بافت خاصی بهره میبرند که به طراحان و بافندگان، توانایی خلق نگارههایی با خطوط منحنی را دادهاست
بافتهی منحصر به فردی از ” سنه ” که دارای امضای طراح و بافنده است، طراح خوشذوق و بافندهی هنرمندِ این اثر، با تلفیق طرح کلاه فرنگ سنه و طرح لچک ترنج، چنین بافتهی فریبندهای را آفریده است؛ او در عین آنکه سه ترنج تو در توی طرح سنه را -که استعارهای است از فردوس برین- در مرکز طرح آوردهاست، آبراههای فرودس را نیز در حاشیهها آورده و حاشیه یا حصاری هفتپوش و هفتلایه نیز برای فردوس فراهم آوردهاست، او چهار لچگ نیز به چهار گوشهی طرح افزودهاست که از آنها برای حک امضای خود در بافته، بهره برده است.
اکنون در کناره فرش ایرانی و در حد فاصل حاشیه ها، نوارها یا خط های باریکی، گاه تنها با یک ردیف گره وجود دارد که قالی بافان غرب ایران به آنها آب یا راه می گویند، که یادگاری است از کناری ترین جوی آب شبکه ی آبیاری فردوس ها و راهی که ظاهرا در کنار تمام باغهای ایرانی وجود داشته است.
پژوهشی در فرش ایران-تورج ژوله
طراح و بافندهی هنرمند سنندجی، برای الحاق لچک به طرح، از خطوط منحنی استفاده کرده است که این امر، در کنار استفاده از توریبافیهای منظم ( در قسمتهای سادهبافی ) از خصوصیات تقریبا منحصر به فرد، در تکنیکهای بافت و تولیدِ گلیمهای دو روی سنه است؛ نگارههای پر کنندهی طرح، ماهی درهم است و در حاشیهی طرح نیز، در کنار استفاده از نقوش جانوری که تقریبا در سنه، غیرمعمول است از گلهای هشت پر و مرواریدبافیِ معمول در بافتههای سنه بهره برده شده است
تجاوز و تطاول فرهنگی استعمار در ایران چندان قدیم و بسیط است که حتی در مواردی و در زمینههایی از به یغما بردن ثروتهای طبیعی این سرزمین پیشی گرفته است. فراموش نکنیم که نزدیک به یک قرن پیش از آنکه ویلیام دارسی به فکر گرفتن امتیاز نفت بیفتد و سالها پیش از آنکه بارون دو رویتر امتیاز انحصاری بهره برداری از معادن و ذخایر زیر زمینی ایران را به چنگ آورد، باستانشناسان انگلیسی و فرانسوی به حفاری و خاکبرداری آثار باستانی ایران پرداختند و با بهره گیری از بی خبری و جهل مطلق فرمانروایان قاجار، گنجینه های تاریخ ما را دربست و بلاعوض ( به مفهوم واقعی مفت و مجانی ) به اروپا بردند و به ازای فقر فرهنگی ما، مجموعه های خصوصی و موزه های خود را غنی ساختند. دستاندازی تباهکنندهی استعمار باختری به تمامی آثار و شواهد هویت مستقل و هستی پربرکت تمدن و فرهنگ ایرانی چندان آکاهانه و منظم و سازمانیافته شد که همزمان با اوج گرفتن یورش استعماری انگلیس بر ایران در اواخر قرن نوزدهم ملکه ویکتوریا طی فرمانی سفارت انگلس در تهران را موظف ساخت که همهی آثار و نفایس فرهنگی و هنری – از کتابهای خطی و مینیاتور و اسناد تاریخی گرفته تا کاشی و گچبری و درهای چوبی مساجد و بقاع و از اشیاء فلزی و سفالی و زیرخاکی تا پارچهها و دستبافتها و فرشهای کهن – هرچه شد و به هر تمهید از ایران خارج کنند و به انگلستان بفرستند
دستبافهای عشایری و روستایی فارس- سیروس پرهام
به طور کلی طرحها و نقشههای قالی و گلیم ایران دارای دو سبک اصلی هستند :
طرحهای با خطوط منحنی یا طرحهای گردان دارای طرح و نقشههای پیچیده و مملو از نگارههای با خطوط منحنی و یا پیچشها و حرکات منحنیوار در طرح و نقشه هستند. بافت این طرحها بدون نقشهی بافت، بسیار سخت است.
طرحهای با خطوط مستقیم یا طرحهای هندسی یا شکسته. از خطوط مستقیم تشکیل شدهاند. طرحهای ذهنی باف و عشایری بیشتر در این دسته قرار میگیرند
یکی از مواردی که در استاندارد 1460 بر آن تاکید فراوان رفتهاست، ارائهی یک طبقهبندی از طرح و نقشههای سنتی فرش ایران است؛ در این استاندارد کلیهی طرح و نقشههای فرش ایران در قالب 19 گروه اصلی طبقه بندی و هر یک از این 19 گروه نیز، خود به چند زیر گروه کوچکتر تقسیم گشتهاند. اسامی این 19 گروه و زیر گروههای هرکدام، مطابق با استاندارد 1460، از قرار زیر است.
1 – نقشه آثار باستانی و ابنیه اسلامی
معماری بناهای مذهبی مالامال از نقشمایه های رمزی و نمادینی است که الهام بخش بسیاری از طرح ها و نقشهای قالی های ایرانی بوده اند و چون در مسجد و صحن و شبستان و مناره ها اثری از شبیه سازی صورت و قامت انسانی نیست – یا چیزی که در چشم مردم مغرب زمین از شبیه سازی مذهبی اثر داشته باشد – نمادپردازی بناهای اسلامی ممکن است در بادی امر برای کسانی که جویای نمادهای بارز و گونه ای سمبولیسم گویا و صریح هستند مبهم و بلکه نامفهوم باشد ، اما آنگاه که از قید و بند زبان صریح سمبولیسم کلیسایی و سنت شمایل سازی مسیحیت رها شویم در می یابیم که گلها و شاخ و برگهای اسلیمی و ختایی کاشیکاریهای بناهای اسلامی و قالیهای اسلامی را زبانی دیگر و غایتی دیگر است که همان تجسم فردوس برین است.
پژوهشی در فرش ایران- تورج ژوله
1-1- مسجد شيخ لطف الله
1-2- محرابي كوفي
1-3- مسجد كبود
1-4- مقبره شيخ صفي
1-5- سردر امامزاده محروق
1-6- گنبد قابوس
1-7- مسجد شاه اصفهان
1-8- تخت جمشيد
1-9- طاق بستان
1-10- طاق كسري ( ايوان مدائن )
1-11- زير خاكي
1-12- طرح گنبد
1-13 – زير خاكي ستون دار محرابي
1-14 آرامگاه بوعلي سينا
2 _ نقشه شاه عباسی
گل محمدی از جمله گلهای اصیل، زیبا و خاص ایرانیان به شمار میرود، این گل زیبا، هزارتویی دایرهای، متقارن و رازآمیز است که در طول تاریخ پرشکوه ایران، منبع الهام بسیاری از هنرمندان قرار گرفته و آثار زیبایی از این طریق، به هنر ایرانزمین تقدیم گشتهاست. این گل زیبا، مجموعهای از گلهای دیگر، همچون گل اناری، گل اناری شکسته و گل پروانهای را در خانوادهی خود قرار داده است. تقارن طولی این گل موجب گشته که اگر یک گل محمدی را دقیقاً از قسمت میانه برش طولی بزنیم و به دو نیمه کاملا مساوی تقسیم کنیم، شکل واقعی گل شاه عباسی نمایان میگردد که تمامی اجزاء تشکیل دهندهی این گل، از جمله هسته، گلبرگ، پایه و تاج سر گل را شامل میشود.غالب نمادهایی که از آنها به عنوان گل سرخ یاد میشود، هفت کاسبرگ دارند که این عدد نمایندهی کلیت زمان و مکان به شمار می رود. یعنی هفت کوکب، هفت روز، هفت مرتبه دگرگونی و غیره.
اساسیترین و چشم گیرترین تزیین طرح ختایی، گل شاه عباسی یا همان گل محمدی است. در این طرح ها گل های شاه عباسی به همراه بندهای ختایی و گاه تلفیق آنها با اسلیمی ها ، انواع مختلفی از نقوش فرش را ارایه می دهند . با این حال، بر سر خواستگاه اصلی این گل، اختلاف عقیده نیز وجود دارد؛ چرا که به این گل «گل نیلوفری» هم گفته میشود.
2-1- افشان
2-2- لچك ترنج ( ترنجدار )
2-3- درختي
2-4- جانوري
2-5- شيخ صفي
2-6- طره دار سلسله اي
2-7- شاه عباس تصرفي
2-8- ترنجي طره دار
2-9- بوته دار
2-10- لچك ترنج كف ساده
3-نقشه اسلیمی
3-1- بندي
3-2- شكسته
3-3- تمام اسليمي
3-4- دهان اژدر
3-5- لچك ترنج
3-6- ترنجدار
4_ نقشه افشان
4-1- اسليمي
4-2- ختائي
4-3- بندي
4-4- شكسته
4-5- گل اناري
4-6- شاخه پيچ
4-7- دسته گل
4-8- حيواندار
4-9- ترنجدار
4-10- ميناخاني
5 _ نقشه اقتباسی
5-1- افغاني
5-2- آناتول ( تركيه )
5-3- قفقاز ( كازاك )
5-4- گوبلن ( فرانسه ) حاشيه سرخود كف ساده
6 _ نقشه بندی
6-1- اسليمي
6-2- پيچيك
6-3- شكسته
6-4- كتيبه اي
6-5- مستوفي
6-6- ورامين ( ميناخاني )
6-7- لوزي ( قالب خشتي )
6-8- ترنجدار
6-9- درختي
6-10- قابقابي ( خشتي )
6-11- بازوبندي ( شير و شكري )
6-12- آدمكي ( ملانصرالديني )
6-13- سروي
6-14- بختياري
6-15- مجلسي
6-16- بند ريحاني ( لچك ترنج )
6-17- خوشه انگوري
6-18- بندي شاخه گوزن حيواندار
6-19- خاتم شيرازي
6-20- دسته گل
7 _ گروه بوتهای
-7-1 شاخه گوزن
7-2- جقه
7-3- ترمه اي
7-4- سرابندي
7-5- خرقه اي
7-6- قلمكار ( اصفهان )
7-7- كردستاني ( گل هشت پر يا هشت بوته )
7-8- ميرشكسته
7-9- لچك ترنج
7-10- سنندج
7-11- افشاري
7-12- بازوبندي
8 _ نقشه درختی
8-1- جانوري ( حيواندار )
8-2- سبزي كار ( آبنما )
8-3- ترنجدار
8-4- سروي
8-5- گلداني
8-6- سراسري
8-7- لچك ترنج
9 _ نقشه تركمن ( بخارا )
9-1- قاب يموتي
9-2- شانه اي
9-3- عزال گز
9-4- آخال
9-5- چهار قاب
9-6- خورجيني
9-7- قاشقي
10 _ نقشه شكارگاه
10-1- درختي
10-2- ترنجدار
10-3- قابي
10-4- لچك ترنج
10-5- سراسري
11_ طرح های قابی یا خشتی
11-1- اسليمي
11-2- قاب قراني ( كرمان )
12_ نقشه گل فرنگ
12-1- گل سرخي ( لچك ترنج )
12-2- گل فرنگ بيجار
12-3- مستوفي
12-4- بازوبندي
12-5- قابي ( بختيار )
12-6- كردستاني
12-7- بندي
12-8- ترنجدار
12-9- دسته گل
12-10- گل و بلبل
13 _ نقشه گلدانی
3-1- ختائي
13-2- دو طرفه
13-3- محرابي
13-4- سراسري
13-5- سراسري
13-6- ظل السطان ( گل و بلبل )
13-7- حاج خانمي ( جوشقان )
13-8- تكراري
13-9- لچك ترنج
13-10- يكطرفه
14 _ نقشه ماهی درهم
14-1- ماهي هرات
14-2- ماهي فراهان ( زنبوري )
14-3- ماهي سنه ( كردستان )
14-4- ريزه ماهي ( خوره ماهي )
14-5- سگ ماهي
14-6- بندي
15 _ گروه محرابی
15-1- درختي
15-2- گلداني ستوني
15-3- قنديلي
15-4- گلداني
15-5- دورنما
16 _ نقشه محرمات
گلیم سنه با طرح محرمات
16-1- قلمداني
16-2- سراسري
16-3- گل ريز با زمينه يكرنگ
16-4- بوته با زمينه الوان
17 _ نقشه هندسی
17-1- بندي قابي
17-2- ترنجدار
17-3- محرمات
17-4- لچك ترنج ( شاخه شكسته )
17-5- كف ساده
17-6- ختائي
17-7- ستاره ( موزائيك )
17-8- خاتم شيرازي
17-9- جوشقان
18 _ نقشه ايلياتی
18-1- حبيب لو
18-2- قشقائي
18-3- بوته
18-4- افشاري
18-5- خاتوني
18-6- اردبيل ( اطراف اردبيل )
18-7- مزلقان
18-8- خمسه
17-9- ساوه
18-10- تفرشي
18-11- هريس ـ مهربان ـ كراوان
18-12- زنجان
18-13- مشكين
18-14- بختياري
18-15- لري
18-16- كردي
18-17- يكمه
18-18- گنبد ( خودرنگ )
18-19- سيستان
18-20- فردوس
18-21- سالار خاني
18-22- يعقوب خاني
18-23- سنگ چوبي
18-24- علي ميرزائي
18-25- جان بيگي
18-26- جانمازي
18-27- جوين
18-28- موسي آباد
18-29- بلوچستان
18-30- ويس
18-31- قوجه
18-32- لچك ترنج
18-33- سنه
18-34- دسته گل
19 _ نقشه تلفیقی
19-1- شاخه پيچ ترنج دار
19-2- طرح سلسله اي ترنج دار
19-3- لچك ترنج
جهد شتابزده ی بیشترین فرش شناسان باختری در رمزگشایی نقشهای قالی ایرانی و گشودن طلسم ترکیب خطوط درهم پیچیده اسلیمی و ختایی ( که به ظاهر از هرگونه معنا و مفهومی تهی است و به گفته هاکسلی ” زندگی چون طرح و نقش قالی ایرانی است؛ زیبا ، ولی بی معنی ” ، قصه ای است دراز که به چند دلیل عمده تا کنون راه به جایی نبرده و جز یکی دو تن ، همه در این راه پر پیچ و خم به بیراهه افتاده اند . اساسی ترین علت ناکامی ، بیگانگی اکثریت عظیم فرش شناسان غربی است از تمدن و فرهنگ ایرانی که نقوش قالی نیز چون دیگر هنرها ، در طول سده ها و بسا که هزاره ها ، از تار و پود پیدا و پنهان همین تمدن و فرهنگ پدید آمده است. تلاش در سنجیدن و باز نمودن نقشمایه های نگارین نا آشنا با ساده اندیشی آغاز گشت که از جهتی زاده ی اعتقاد به برتری تمدن و جهان نگری غرب بود . از پس این پندار ، کلیدهای رمز قالی شرقی به جای آنکه در ژرفنای تمدن کهن خاور زمین جستجو گردد در لابه لای اندیشه های نو یافته ی باختری کاویده شد . پژوهش در سیر تحولی نماد پردازی مغرب زمین ، جایگزین کندوکاو در اندیشه های رمزی و نمادی و اساطیری مشرق زمین گردید و نمادهای شرقی به قیاس مفاهیم نمادی غربی به سنجش در آمد . چنین بود که نقش مایه ی بید مجنون ، که در نزد بیشتر مرد م غرب ” بید گریان ” خوانده می شود ، نقشمایه ای پنداشته شد مالامال غم و اندوه و قالیهایی را که این نقشمایه بر آن بود ” فرش عزا ” خواندند و حقنه کردند که برای پوشش قبر و مراسم سوگواری بافته شده است ! هم در این مرحله ی آغازی بود که نگاره های سه گوش سر و گردن تجرید یافته ی جانوران ، ” کلید یونانی ” و ” قلاب ” نام گرفت و نقشمایه ی چهار بازویی میانه ی ترنجهای قالیهای فارس ” خرچنگ ” و ” رتیل ” پنداشته گشت !
مرحله ی دوم کندوکاو را پژوهندگانی آغاز نهادند که سرانجام دریافته بودند که کلید رمز نقشمایه های شرق را نمی توان در فضای فرهنگ غرب جستجو کرد . اما به مصداق حکایت ملا نصرالدین که کلید خانه اش را در جای تاریک کوچه گم می کند و لیکن در گوشه ی روشن دنبال آن می گردد ” چون روشنتر است ” ، اینان نیز راه نزدیکتر و آسانتر و روشنتر را پیش گرفتند و آسیای صغیر و سپس آسیای میانه را نه همان خاستگاه قالیبافی که مهد نقشمایه های قالیبافی پیش از روزگار صفویان برشمردند ( اصحاب پان تورکیسم البته در این میان دستی داشتند )
مرحله سوم هنگامی آغاز شد که تنی چند، پژوهش ژرفتر و گسترده تر در فرهنگ مشرق زمین را واجب دانستند تا به اصل و منشا این نقوش معمایی نزدیکتر شوند . چون سرزمین هند به سابقه ی استعمارگری اروپاییان ، به غرب نزدیکتر بود آشناتر ، ابتدا شبه قاره ی هند را درنوردیدند و به وجد آمدند و در سیر و سفر سرمستانه چندان دور رفتند که به چین و آیین بودا هم رسیدند . بسیاری طرح و نقشها که هنرمندان و صنعتگران ایرانی به روزگار سلاطین مسلمان کشمیر در طول سده ی نهم هجری و سپس به همراه همایون پادشاه گورکانی در نیمه های سده ی دهم به هند برده و ترویج کرده بودند مغولی خوانده شد و دست پرورده ی پادشاهان گورکانی .
اما مرحله ی چهارم ” طلسم گشایی ” در فضای پژوهشی خاصی بنیان گرفت که به واقعیتهای تاریخی نزدیکتر بود ، چون تکیه بر پژوهش های گسترده اسلامی داشت . از آنجا که جز قالی پازیریک هخامنشی ، تمامی نمونه های به دسترس افتاده ، پس از اسلام بافته شده بود ، همگی طرح و نقشهای قالیبافی در پرتو اندیشه ها و تعالیم اسلامی به بوته سنجش نهاده شد . دستاورد پژوهشی این مرحله بسیار پربار بود ، ولیکن این عیب را داشت که همه چیز را در تاریخ پس از اسلام می جست ، تو گفتی که قالیبافی پس از اسلام پدیدار گشته و پیش از آن هیچ نبوده است.
مایکل هیلمن در سر آغاز فصل چهارم از کتاب قالیهای ایرانی این نظریه ی کهنه را که تا چند دهه ی پیش قالی شرقی را در زمره ی صنایع دستی تزیینی و مصرفی قرار می داد و جایگاهش را فروتر از آثار هنری می دانست بار دیگر مردود می شمارد . او با استدلال منطقی و با شاهد آوردن نظریه پردازانی چون اریک شرودر و سید حسین نصر ثابت می کند که طرح های قالی ایرانی هر چند به قیاس ماهیت انتزاعی خود، دربردارنده و برانگیزنده ی خاصیتهای زینتی و آیینی است، اما ” بیان و نمایش یک فرهنگ خاص و جهان نگری خاص” است که پس از اسلام بیش از پیش ماهیت رمزی و نمادی یافته و لاجرم پیچیدگی خطوط طراحی و فراوانی نقشمایه ها را غایتی نیست، بلکه آنچه از آشفتگی منظم تکرار نقشمایه ها خواسته شده ، رسیدن به وحدت است از کثرت .
پژوهشی در فرش ایران- تورج ژوله ( به نقل از سیروس پرهام )
در مقدمه استاندارد 1460 آمده است: ” بدليل شكل خاص اين پديده، تشخيص مرز صنعت و سنت در آن بسيار مشكل است و با وجود اينكه فرش بعنوان يك كالاي صنعتي نقشي قابل توجه در اقتصاد كشور ما دارد اطلاعات مدون علمي و فني درباره اين پديده صنعتي بسيار كم است“ طرح چنین موضوعی در این استاندارد، نشان از اهمیت بالای آن دارد، اما متاسفانه و پس از گذشت نیم قرن از تدوین این استاندارد و اشاره به این مشکل، این موضوع همچنان یکی از اساسی ترین و مهمترین مشکلات حوزه ی فرش و صنایع دستی است و همچنان مسئولین و متولیان بزرگوار فرش و صنایع دستی ایرانی سردرگم میان صنعت و سنت!!
در تمامی منابع مرتبط با فرش و گلیم ایرانی، از این مفاخر ملی ایرانی در کنار هم نام برده شده است؛ در هم تنیدگی و ارتباط این دو با هم چنان است که یکی بدون دیگری ناقص و ناتمام است، آنکه خامه ای را در خم رنگرزی با رنگهای زیبا و سحرآمیز رنگرزی مینماید، خود نمیداند که فردا روز، این خامه، با دستانِ هنرمندِ کدام بافنده، به فرش یا گلیم تبدیل خواهد شد.
سردرگمی در این حوزه چنان ریشه دوانده که فرش به وزارت محترم صمت سپرده شده و گلیم به وزارت محترم میراث فرهنگی!! به حمدالله وزارت محترم صمت در اقداماتی اساسی و بنیادین! نسبت به تقویت بخش صنعتی فرش اقدام نموده و با توسعه و تقویت صنایع فرش ماشینی، عملا بخش سنتی و دستباف فرش ایرانی را به نابودی کشانده و از اساس مشکل را حل فرموده است!!! از سوی دیگر وزارت محترم میراث فرهنگی نیز گلیم سنتی و اصیل ایرانی را در ردیف صدها و صدها نوع صنایع دستی دیگر رده بندی نموده و این صنعت فاخر، اصیل و سنتی ایرانی را عملا به فراموشی سپرده است.
یکی از تفاوتهای بنیادین و اساسی میان فرش ماشینی و فرش دستباف و سنتی، خامهی پشمی استفاده شده برای بافت است؛ نخ پشمی مورد استفاده برای بافت فرشهای سنتی و دستباف، از پشم چیده شده از حیوان زنده، ریسیده شده و مورد استفاده قرا ر میگیرد، اما پشم استفاده شده در قالی های ماشینی، پشمی است که از کارخانه های دباغی و از حیوان مرده به دست میآید. آنچه که به عنوان نقطه قوت دستبافهای سنتی و اصیل عنوان میگردد مربوط به همین نکتهی به ظاهر ساده است چرا که جلا، درخشندگی و ثبات رنگ، همچنین دوام و قوام قالیهای سنتی دستباف، مربوط به استفاده از پشم حیوان زنده است.
استان کردستان همواره به عنوان یکی از اقطاب دامداری و دامپروری در ایران مطرح بوده است؛ دشتهای وسیع و پهناور، دامهایی با نژادهای اصیل و با پرورشی آسان و اقتصادی، مردمان نجیب و سخت کوش و… از جملهی پتانسیل های استان عزیز و زیبایمان برای دامداری و دامپروری است. طبعا در چنین استانی و با چنین پتانسیل هایی، پشم گوسفندی باید یکی از فراورده های دامی مرغوب و مناسب برای توسعه و پیشرفت در چنین صنعتی باشد،
با تمام این تفاسیر و تفاصیل در مورد مزایا و فواید و … فرش و گلیم و اصل و اصول و سنت و صنعت و… آیا معاونت محترم اقتصادی استان کردستان، نگاه ویژه ای به این بخش داشته اند ؟ آیا در حوزهی فرش و صنایع دستی، به عنوان یکی از بارزترین مصادیق ” اقتصاد مقاومتی ” نگاهی ویژه و تلاشی جهادی وجود داشته است؟
به نظر میرسد که با تصویب طرح های مختلف و خوبی همچون طرحهای زیر مجموعهی ” زنجیره های ارزش راهبردی ” در وزارت محترم کشور، چنین نگاهی وجود داشته است زیرا که، تبدیل به طرح شده و حتی تصویب و ابلاغ نیز گشته است!! شاید سپس، و احتمالا در گرماگرم کار و کوشش و تلاشهای جهادگونه برای تحقق اهداف طرح! نگاه ویژه و صد در صدی، تبدیل به نیم نگاه و 25% نگاه و 12.5% نگاه و 6.25% نگاه و … شده و اکنون نیز احتمالا همچنان در حال نزول!!!
در تولید فرش و گلیم سنتی و اصیل، مواد اولیه، ابزارآلات کار و نیروی انسانی ماهر باید در کنار تامین مکان مناسب، پشتیبانی علمی – فنی و تامین بازار فروش مناسب، به کار گرفته شود تا تولید و تجارتی پدید آید که ضامن صدها شغل پایدار باشد؛ ” زنجیره ارزش دام سبک ” و ” زنجیره ارزش فرش دستباف ” دو زنجیره از مجموعه طرحهای ” زنجیرههای ارزش ” هستند، که طرح و اجرای آنها در کنار هم، میتواند منجر به ایجاد اشتغال پایدار در حوزهی فرش و گلیم دستباف و سنتی گردد.
با توجه به برگذاری دوره “دوره آموزشی زنجیره ارزش راهبری در وزارت کشور ” در تیرماه 1402، این زنجیرهها حدود یکسال است که در حال کار و فعالیت هستند، همچنین با توجه به بیانات وزیر محترم کشور در اردیبهشت ماه 1403 ” اشتغال زاییِ هدفمند و پایدار از نتایج مهم زنجیره ارزش راهبردی است ” میتوان پرسید که ایا اجرای دو طرح فوقالذکر در استان کردستان – با توجه به پتانسلهای فراوان استان – منجر به ایجاد اشتغال هدفمند و پایدار گشته است یا اینکه اشتغال هدفمند و پایدار نیز به سرنوشت نگاه ویژه و صد در صدی!! دچار گشته است؟! در کنار فرش و فرشبافی، گلیم بافی کردستان و خصوصاَ شهر سنندج نیز یکی از هنر-صنعتهای فاخر، اصیل، و درآمدزای این مردمان بودهاست؛ آیا چنین زنجیرههایی در ادارهکل میراث فرهنگی،گردشگری و صنایع دستی استان کردستان نیز تعریف، ابلاغ و اجرا گشته و آیا منجر به اشتغال هدفمند و پایدار در حوزهی صنایع دستی نیز گشته است؟
خوشبختانه دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج در حرکتی جهادگونه! نسبت به تاسیس و راهاندازی ” سرای نوآوری صنایع دستی و گردشگری ” در اردیبهشت 1400 اقدام نموده و امید است که این سرا و فعالیتهای آن، موجب توسعه و اعتلای صنایع دستی شهر سنندج و استان کردستان گردد!
در مبحث استاندارد 1460 آمد که حتی در این استاندارد نیز که نیم قرن قبل تدوین گشته است، از عدم ارتباط دانشگاهها و محافل آکادمیک با بازار و محافل تجاری به عنوان یکی دیگر از مشکلات اساسی در حوزه فرش و صنایع دستی نام برده شده است، متاسفانه بعد از گذشت نیم قرن از طرح این موضوع، مشکل همچنان به قوت خود باقی است و کسی را یارای حل آن نیست!
به نظر میرسد که تاسیس ” سرای نوآوری صنایع دستی و گردشگری ” در دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج در همین راستا بوده باشد و اگر در این سرا فعالیتی صورت میگرفت!! به احتمال زیاد مورد توجه فعالین بازار نیز قرار می گرفت، جدای از این موضوع که ظاهرا تاسیس چنین موجودی! تا این تاریخ هیچگونه خروجی علمی و یا عملی در زمینه صنایع دستی نداشته است، مطالعهی اهداف و وظایف این سرا نیز به نوبهی خود جالب و پر از نکات آکادمیک!! است.
” سرای نوآوری شامل فعالیتهای نوآورانه و فناورانه میشود که فضای تبادل، تعامل و کارآفرینی را به وجود میآورد و به انسجامدهی روند ایده تا محصول کمک میکند. هدف از سراهای نوآوری ایجاد اکوسیستمی برای تمام بازیگران زیستبوم کسبوکار دانشبنیان در قالب یک مجموعه واحد است. در سرای نوآوری کلیه عوامل کسبوکار دانشبنیان گرد هم میآیند تا اکوسیستم استارتآپی چابک و باکیفیتی راهاندازی شود.”
مسئول بزرگوار و محترم سرا، کسی به شما عرض نکرد که این سرا به جهت تعامل دانشگاه و بازار تاسیس گشته و اولین و ضروریترین عامل شکلگیری و پایداری این رابطه، تعامل و گفتگو به زبانی قابل فهم و درک است؟! آیا پس از گذشت سه سال از راهاندازی این سرا ” اکوسیستمی برای تمام بازیگران زیستبوم کسب و کار دانشبنیان در قالب یک مجموعه واحد ” ایجاد فرمودهاید؟!!! آیا در طول این سه سال، یک مورد ” نوآوری فناورانه ” !!! در حوزهی صنایع دستی به ثبت رسانیده اید؟!! جز اشغال مکانی با خصوصیاتِ ” یک فضای مناسب در بهترین منطقه و خیابان سنندج و تعمیر و باز سازی آن ” و البته ارایهی اهداف بلندپروازانه و وظایف کلی و بی سر و ته، در یک صفحه از سایت اینترنتی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج !! ؛ فعالیتی در جهت تحققِ”ایجاد زمینه مناسب برای بروز خلاقیت و بستری برای رشد و پرورش ایدههای نو بر مبنای دانش“! در صنایع بومی و سنتی داشته اید؟ اصلا در زمینه صنایع دستی فعالیتی داشتهاید؟!
در دوران صدارت جناب دکتر بر مکتبخانه بزرگ شهر، یک مدعیِ بزرگی! به تمشیت امور بخشی از قلمرو فتح شده، برگزیده، و به میمنت و مبارکی، غنیمت خود را تحویل گرفته و با دستان مبارک شخص صدراعظم، بر صندلی مربوطه، نصب! گردید.
یکی دو روز پس از این نصب مبارک! و زایل شدن توهمات و خیالپلوهای ترقی و پیشرفت و قدرت و ثروت و… جناب مدعی به فکر انجام وظیفه و تمشیت امور افتاد و تکانی به خود داده و مطابق سخن بزرگان که: نابرده رنج، گنج میسر نشود، با خود گفت: ما که نابرده رنج، گنج خودش افتاد توی بغلمون! حداقل یه تکونی به خودمون بدیم که تمشیت امور عقب نیفته و شرمندهی اون بابای صدراعظم نشیم!
اما از آنجا که هنوز جوهرِ مهرِ پایِ مدرک دکتری جناب مدعی، کمی تا قسمتی رطوبت داشت و کاملا خشک نشدهبود؛ لذا چندان تجربهای در تمشیت امور نداشت و طبعاً چندی بعد از نصب ایشان بر صندلی مربوطه! تق کار دراومد و مشخص شد که در تمشیت امور وقفه ایجاد گشته و جناب مدعی در حال زایمان در زیر این بار هستند.
پس با تدبیر بزرگِ جناب مدعی، مجلس شوری آراستند و جناب مدعی و بزرگِ مدعی و بزرگترش، به همفکری پرداختند که چه خاکی بر سر کنند؛ ساعتی از تشکیل شورا گذشت و در این مدت بجز صدای ملچ و ملوچ مصیبدیدگان در هنگام صرف چای و شیرینی و تنقلات، صدای دیگری به گوش نرسید که ناگهان جناب مدعی همچون “ایکیو سان” از جا پریده و گفت : بزرگانِ بزرگوار، اون قبلیه همه چی رو زده زیر بغلش و با خودش برده و
ضربالمثلی در زبان کردی؛ کنایهای از شستشوی دستها در پایان کار
سایر حضار فرمودند: خوب مدرکی هم داری؟ جناب مدعی با طمأنینه گزارشی از جیب خود بیرون کشید و با صدای بلند گفت: بفرمائید اینهم مدرک، روی سر برگ رسمی همان بخش! بنده خودم این گزارش رو نوشتم، خودم امضاش کردم، خودم هم تاییدش میکنم، خودم هم پدر اون قبلیه رو در میارم که خاطر جناب صدراعظم رو آزرده!!!!!
بزرگ مجلس که از پیدا کردن راه حل خوشحال به نظر میرسید فرمود: بسیار عالی است، همین را به عنوان مدرک قبول میفرماییم؛ بالاخره شما هم کم آدمی نیستی! برای خودت کلی اهن و تلپ داری! انشالله که دروغ نمیگی!!
بازهم به میمنت و مبارکی و با تلاشهای بیوقفهی جناب مدعی! مدرک مناسبی تهیه شد و با دستور مستقیم جناب صدراعظم! پروندهای تشکیل شد و برای تنبیه اون قبلیه، به قاذی القذات! مکتبخانه ارجاع شد، قاذی القذات هم بدون وقفه و فیالفور و بر اساس همان مدرکِ تهیه شده توسط جناب مدعی! حکم به محکومیت همون قبلیه داد و
حکم صادره از سوی قاذی القذات! مورد تائید سایر عوامل! در کمیته دادرسی مکتبخانه هم قرار گرفت و فیالفور به اجرا درآمد. کسی هم به جلز و ولز اون قبلیه گوش نداد که گفت: قذات عزیز و مهربانِ کمیتهی مثلا دادرسی!! بنده وقتی جای خودم رو به جناب مدعی تحویل دادم، به اون آقای کمی تا قسمتی محترم! عرض کردم دکتر جان بهتره که این تغییر و تحول رو مکتوب کنیم و شما لطف کن این صورتجلسهی تحویل اسناد و مدارک رو امضا بفرما!
حالا چطوریه که اون بابای کمی تا قسمتی محترم! میگه من همهچی رو زدم زیر بغلم و با خودم بردم؟؟!!
جناب آقای قاذی القذات و قذات عزیز و قشنگ و مهربان! این بابای کمی تا قسمتی محترم! اینقدر از مرحله پرته و بیتجربه!! که ورداشته روی همون سربرگی که من برای اون بخش طراحی کردم! گزارش نوشته که من همهچی رو با خودم بردم!! بزرگوار اینقدر عقلش نرسیده که روی کاغذ دیگهای گزارش بنویسه!!
اگه من همهچی رو زدم زیر بغلم و با خودم بردم، پس این سربرگ دست تو چکار میکنه مرد ناحسابی؟!!
باری، قاذیالقذات و سایر عوامل و عناصر موجود! در کمیته دادرسی مکتبخانه، بدون توجه به صورتجلسهی موصوف! و بر اساس یک گزارش مضحک!! حکم به محکومیت اون قبلیه داده و تایید کردند که
” ناکِس، همه چی رو با خودش برده ” !!!
و در بند مربوطه از صورتجلسهی مضبوطه! آوردند که: پس از بررسی مدارک و شواهد موجود در پرونده!!!!! که عبارت است از یک برگهی َA4 !! و خستگی ناشی از این بررسیها و کنکاشها و البته به شکرانهی اقدام موفقیت آمیز در محکومیتِ ” مغضوب صدراعظم”، پس از صرف چای و شیرینی و تنقلات، هرکدام به خانه و کاشانهی خود مراجعت میفرماییم.
سریال «سربداران» قیام مردم ایران علیه استیلای مغول را به تصویر کشیده است. در این مجموعه قیام سربداران به رهبری «شیخ حسن جوری» روایت می شود. مریدان «شیخ خلیفه مازندرانی» پس از شهادت ایشان، به پیروی «حسن جوری» روی آوردند تا با ظلم و ستم دست نشاندگان ایلخانی مقابله کنند. این داستان از قیام تاریخی سربداران در خراسان الهام گرفته شده و بخش هایی داستانی به آن اضافه گردیده است.
« سربداران» سریالی است به کارگردانی «محمدعلی نجفی» که فیلمبرداری آن در شهریورماه ۱۳۶۰ آغاز و تا آبانماه 1362 در شهرک سینمایی غزالی، مسجدجامع تاریخی شهرستان اردستان و روستای ابیانه ادامه یافت. این اولین سریال تاریخی فاخر ساخته شده در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بود که در ۲۶ دیماه ۱۳۶۲ از شبکه یک سیما روی آنتن رفت.
مسجد جامع اردستان
این اثر فاخر، با کارگردانی محمدعلی نجفی، نویسندگی کیهان رهگذار و با موسیقی متن فرهاد فخرالدینی و بازیهای ماندگار امین تارخ، محمدعلی کشاورز، عنایتالله بخشی، چنگیز وثوقی و بازی سایر بزرگان هنر ایران زمین، به نمایش درآمد و صحنههایی ماندگار و درخشان از هنر بازیگری و کارگردانی در کنار دیالوگهایی جاودانه در این صحنهها، سریال سربداران را به یکی از آثار فاخر و گرانبهای صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، تبدیل کرده است.
از نقشهای ماندگار در اذهان مردم، شخصیت قاضی شارع یا شارح است که با شیوهی بازیگریِ خاص علی نصیریان در این نقش و گفتارهای نغز، یکی از نقشهایی است که گفتههایش تا مدتها در قالب ضربالمثل به کار میرفت.
از جملهی ماندگارترین صحنههای این سریال تلویزیونی، صحنهی محاکمهی قاضی شارع است در ( قسمت ششم سریال )، با یکی از درخشانترین بازیهای علی نصیریان، صحنهای نسبتا طولانی اما بسیار زیبا و پرمغز؛ در این صحنه، شخص قاضی شارح در حال ترغیب اعیان و عوام شهر است تا قضاوت را به جای او بر عهده گیرند و او را در حضور نمایندگان ایلخان مغول، محاکمه نمایند، چرا که مغولان قضاوت نمیدانند!!
او در حالیکه ردای خود را تا نیمه از تن خود بدر آورده، میگوید: نترسید، قدم پیش گذارید، بسیاری از شما قضاوت میدانید، بسیار ساده است! ردای مرا از تنم بدرآورید و به تن کنید که قاضی خواهید شد! اگر کسی ردای قاضیالقضات را بپوشد و در دم قاضیالقضات نشد، خورشید در شب خواهد تابید و ماه در روز!!
قضاوت بسیار ساده است، بسیار ساده! کافی است به اصل مطلب بپردازید و اصلا حاشیه نروید، باید داد را بشناسید و من به شما میگویم، آنچه را که پدر به من گفت:
داد، آن است که خان بخواهد، همین و والسلام!!
مناقب، فضایل و محاسن قاذیالقذات به همین یک مورد محدود نمیشود؛ ایشان به عنوان مستوفی صدراعظم نیز انجام وظیفه مینمود و در هر جلسه و مکان و زمانی، و در مقابل هر پرسشی! لق لقهی دهانش اینبود که مکتبخانه دارای مشکل مالی است و ما برای پرداخت حقالزحمهی ماهیانهی کارکنان به شدت در مضیقه و عسرتیم، اما چون من مستوفی خوب و کاردانی هستم، به جای حقوق، بیاید مثل بچههای خوب، اسماتون رو بنویسید تا مرخصیهاتون رو بخرم و جرینگی هم پولش رو بهتون بدم!!! شیوهنامهش رو هم صادر کردم و در حال ابلاغه و خودم هم ایثار و فداکاری میکنم و به عنوان اولین نفر داوطلب میشم!!
در پایان این قسمت از سریال، سرنوشت خان باشتین نیز به نوبهی خود جالب و عبرتانگیز است؛ او پس از آنکه بر پشت درازگوش در شهر گردانده شد، دوباره بر منصب خود، نصب!! شد.
الحمدالله والمنه، اکنون مناصب قاضیالقضاتی و مستوفی، در مکتبخانه، از هم جدا گشته و مسئولیت رتق و فتق امور هرکدام از این دو منصب، بر عهدهی یک بزرگوار محول گشته است. اما همانقدر که مستوفیالممالک کنونی، کاردان و مدیر و مدبر است، متاسفانه قاذیالقذات همان است که بود و جریان ردا و یک شبه قاذیالقذات باشتین شدن پابرجا!!!
جناب قاذیالقذات جدید، ضمن عرض تبریکات خالصه؛ لازم است به استحضار برسد که مباشر صحت و سلامت مکتبخانه، بیخبر از راپورتی است که شما در مرقومهی خود از آن نام بردهاید!!!!!
خان میخواهد بازهم؟!
نشنیدهاید که پیامبر گرامی اسلام (ص) فرمودهاست: اَیُّها الناس! إنَّ دِماءَ كُم و اَعراضَكُم عَلَیكُم حرامٌ الی أَن تَلقَوا ربَّكُم. ای مردم! ریختن خون یکدیگر و لطمه زدن به حیثیت دیگران، تا وقت مردن و لقای پروردگارتان بر شما حرام است.
آیه جهر (148 سوره نساء)
«لا یحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ اِلاَّ مَنْ ظُلِمَ وَ کانَ اللَّهُ سَمیعاً عَلیماً » « خدا افشای بدیهای دیگران را دوست ندارد، جز برای کسی که مورد ستم قرار گرفته است (که بر ستمدیده برای دفع ستم، افشای بدیهای ستمکار جایز است) و خدا شنوا و داناست.»
قاذی جان! از آنجایی که در دادگاههای جمهوری اسلامی ایران و مطابق قوانین شریعت اسلام، جرم تهمت و افترا جنبهی دینی و حقوقی بسیار سنگینی دارد؛ مجازات آن هم یکی از سنگینترین مجازاتهای پیشبینی شده در قانون است.
فلذا، قاذی جان! به صواب اندر است که به جای تراشیدن کار و زحمت جدید برای خودتون! به شکایات تلنبار شدهی 4 سال قبل بپردازید و ابتدا به ساکن و تا جونتون گرمه و ردا هنوز تازه، حکم اونها رو صادر بفرمایید!!
قاضی شارع در صحنه اعدام 15 نفر از مدعیان «شیخ حسن جوری» و در جوار جنازه آن 15 تن گفت: اگر شیخ حسن در میان این 15 تن بود، که مُرد، اما اگر نبود، دیگر شیخ نیست که 15 تن را فدیه خود کرد!
مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. وی احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. وی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیع بند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. وی بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. منبع: سایت گنجور
کمالالدین اسماعیل ملقّب و مشهور به خلاّق المعانی (۵۶۸-۶۳۵ ه.ق) ؛ با نام کامل ” کمالالدّین اسماعیل بن جمالالدّین عبدالرّزاق اصفهانی ” از شعراء و قصیدهسرایان معروف ایران در قرن هفتم هجری قمری است
جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی (؟- 588 هـ. ق) ، از علمای بزرگ اصفهان و سرآمد قصیده سرایان ایران در عهد سلطان خوارزمشاه در قرن ششم هجری است. وی علاوه بر ظرافت و مهارت در وادی شعر، دارای مراتب علمی و حکمی نیز بوده است. . وی در قالب های متعدد شعری از قبیل قصیده، غزل، قطعه، رباعی، ترکیب و ترجیع بند طبع آزمایی کرده است.
در دیوان او، توجه به صورت های خیالی همچون تشبیه، استعاره، کنایه و مجاز بارز است. شعر او دارای خصوصیات خاصی از جمله: اشاره به جزئیات علوم مختلف (فلسفه، موسیقی، طب، نجوم)، شکایت از کسادی بازار فضل، پند و موعظه، مخالفت با فلسفۀ یونان، مفاخره، شکایت از ابنای عصر و اوضاع روزگار، اشاره به قرآن و حدیث ، توجه به حقارت مدح و مدّاحی، تقاضای خواسته های حقیر و هجو. وفور لغات و اصطلاحات عربی، کاربرد دو حرف اضافه برای یک متمم، استفاده از “می” به جای “ب” در فعل امر و کاربرد “اندر” به جای “در” (به شیوۀ سبک خراسانی) از مختصات زبانی بارز در کلام اوست.
کمالالدین نزد پدر شاعر و دانشمند خود تربیت شده، و از نوجوانی به سرودن شعر پرداخت. او از مریدان شیخ شهابالدّین عمر سهروردی عارف مشهور آن عصر به شمار میرفته، و اشعاری در مدح او سروده است. از دیگر ممدوحان او حسامالدّین اردشیر، از پادشاهان آل باوند مازندران، اتابک سعد بن زنگی از حکّام فارس، رکنالدّین صاعد بن مسعود، از رؤسای مذهبی اصفهان و جلالالدّین منکبرنی، پادشاه خوارزمشاهی بودهاند.
شعرای معاصر اصفهان، به کمالالدّین اسماعیل و شعر او علاقه فراوان داشتند، و مدّتی انجمن ادبی خود را که در کتابخانه عمومی فرهنگ در مدرسه چهارباغ برگزار میشد، به نام انجمن کمال نامیده بودند.
آرامگاه وی در محلّه جوباره اصفهان ، خیابان کمال و در پارک کمال واقع است.
علت شهرت او به خلاقالمعانی را آن دانستهاند که در شعر او معانی باریکی نهفتهاست که بعد از چند نوبت مطالعه ، ظاهر میشود.
در سال ۶۳۳ه.ق ، مغولان به اصفهان حملهکرده و مردم شهر را قتل عام کردند. کمالالدّین هم در دوم جمادیالاوّل ۶۳۵ه.ق به دست مغولان کشته شد.